پلیس سیاسی و نظمیه در دوره رضا شاه




در دوره رضا شاه، رسیدگی به فعالیت‌های مضره (فعالیت‌های خرابکارانه و به هم زننده نظم و امنیت کشور) شد. نظمیه نیز با تمام توان خود به انجام این وظیفه پرداخت و در زمان ریاست سرپاس مختاری حتی به درون خانواده‌ها نیز راه یافت.1

با قدرت یافتن رضا شاه و تثبیت پایه‌های رژیم دیکتاتوری او، قدرت نظمیه نیز افزایش یافت. رضا شاه و اطرافیان او نظمیه را جهت برقراری نظم و امنیت و سرکوب مخالفان و به اصطلاح جلوگیری از جنایات و تعدیات و دسیسه‌های عمال بیگانه و در واقع برای حفظ رژیم دیکتاتوری لازم و ضروری می‌دانستند و به همین دلیل در حفظ و تقویت آن می‌کوشیدند.2

یکی از ارکان نظمیه در زمان رضا شاه «دایره سیاسی» بود که همان شعبه پلیس مخفی دوره سوئدی‌ها (در زمان وزارت جنگ رضا خان) است. این دایره نخست یکی از شعبات جدا شد و مستقیماً زیر نظر رییس کل نظمیه اداره می‌شد.3

علاوه بر نظمیه و دایره سیاسی آن، در ارتش رکن 2 ، وظیفه اطلاعات و ضد اطلاعات را بر عهده داشت. رکن 2، اطلاعات را از کشورهای مورد نظر به وسیله وابسته‌های نظامی دریافت می‌کرد. در لشکرها نیز رکن 2 وجود داشت که به فرمانده لشکر گزارش می‌دادند نه به رکن2. در هنگ‌ها هم یک افسر وجود داشت که وظیفه رکن 2 را انجام می‌داد ولی به این نام خوانده نمی‌شد و جزء افسران هنگ به شمار می‌آمد.4 در آن زمان، رییس رکن 2 ستاد ارتش مهم‌ترین مقام اطلاعاتی کشور به شمار می‌رفت و از نظر اطلاعات نظامی و حتی غیرنظامی برجسته و یکه تاز بود.5

اما با وجود این نیروهای اطلاعاتی و امنیتی و گسترش جو وحشت ناشی از اقدامات شهربانی در مسائل اطلاعاتی در جامعه، نقش اصلی را اطلاعات انگلیسی‌ها ایفا می‌کرد که به قول فردوست در موارد مهم به رضا شاه کمک می‌کردند.6

با برکناری رضا شاه و محاکمه مختاری و نیز تبلیغاتی که علیه شهربانی راه افتاد، شهربانی قدرت و اعتبار پیشین خود را از دست داد. رؤسای شهربانی در سال‌های بعد از شهریور 1320، هم به دلیل برقراری حکومت نظامی که قسمت اعظم اختیارات شهربانی را به خود اختصاص داده بود و هم به سبب حالت انفعالی که در افسران و مأموران شهربانی به وجود آمده بود، قدرت و اختیار زیادی نداشتند.

آخرین رییس نظمیه قبل از کودتای 28 مرداد 1332 که در دوران مصدق نقش سیاسی مهمی ایفا کرد، سرتیپ افشار طوس بود که روز اول اردیبهشت 1332 با توطئه مخالفان مصدق ربوده و به قتل رسید.7


تأسیس ساواک

پس از کودتای 28 مرداد 32، محمدرضا شاه در صدد تثبیت پایه‌های حکومت خود برآمد. از طرف دیگر انگلیس و ایالات متحده آمریکا ـ که منافع عمده‌ای در ایران و منطقه داشتند ـ حفظ امنیت و تثبیت حکومت دیکتاتوری و استبدادی محمد رضا شاه را ضروری می‌دانستند. لذا با همکاری رژیم به تشکیل و تقویت نیروهای پلیس و امنیتی آن همت گماشتند، ساواک مهم‌ترین نهاد امنیتی و اطلاعاتی بود که در تاریخ 23 اسفند 1335 توسط آمریکا تأسیس شد و پس از تصویب قانون آن در مجلس سنا و مجلس شورای ملی، کار خود را رسما از سال 1336 آغاز کرد.8

علاوه بر ساواک، واحدهای پلیش شهربانی، گارد شاهنشاهی و ژاندارمری و نیز واحدهای اطلاعاتی و سری رکن 2 ارتش، بازرسی شاهنشاهی و دفتر ویژه اطلاعات، وظیفه ایجاد و حفظ امنیت در قلمرو حکومت شاهنشاهی ایران را عهده‌دار شدند. سازمان بازرسی شاهنشاهی در سال 1337 پس از کشف کودتای نافرجام قرنی و دفتر ویژه اطلاعات در سال 1338 با هماهنگی «شاپورچی» به دستور انگلیسی‌ها تأسیس شد.

هدف از تشکیل این سازمان ، مبارزه علیه کمونیسم، ایجاد امنیت و تمرکز نیروهای امنیتی عنوان شد ولی ساواک در عمل پا را از حدود وظایف قانونی خود فراتر نهاد و با ایجاد رعب و وحشت و حاکم کردن جو خفقان و سرکوب، سعی داشت از فروپاشی پایه‌های نظام دیکتاتوری شاه جلوگیری کند، لذا با کنترل و زیر نظر گرفتن دولت‌مردان و کارکنان و کارمندان ادارت، نمایندگان مجلس شورای ملی، سناتورهای مجلس سنا و احزاب دولتی سعی داشت از رسوخ نیروهای مخالف رژیم در بدنه دولت جلوگیری به عمل آورد و هر مخالفتی را در نطفه خفه کند. ساواک حتی تلاش داشت به انحاء مختلف در تصمیم‌گیری‌ها و برنامه ریزی‌های وزراء و رؤسای سازمان‌ها، نمایندگان مجلس، سناتورها و نیز احزاب دولتی دخالت کند و به همین منظور سعی می‌کرد نیروهای مورد قبول خود را در پست‌های کلیدی وزارت‌خانه‌ها و سازمان‌ها و ... بگمارد.

ساواک همچنین بر آن بود تا با در دست گرفتن رسانه‌های گروهی، از جمله صدا و سیما و مطبوعات و نیز کنترل و نظارت بر چاپ کتاب، افکار عمومی را به نفع رژیم تغییر دهد و به همین منظور سانسور شدیدی در مورد آنها اعمال می‌کرد، از این رو تولیدات فرهنگی بیش از پیش دولتی شده بودند.9


ساواک و سرکوب نیروهای مخالف رژیم

یکی از وظایف مهمی که بر عهده ساواک گذاشته شده بود، سرکوب گروه‌های مخالف رژیم بود. نیروهای چپ، گروه‌های چریکی، جبهه ملی و روحانیون از جمله گروه‌های مخالف رژیم شاه بودند که ساواک برای مقابله با هر کدام حربه‌ای را در نظر گرفته بود. ساواک تا اواسط سال 1356 توانست با سیاست‌های مختلف خود علیه مخالفان و نیز کنترل دولت‌مردان و کارمندان دولت و .... به حفظ و بقای حاکمیت رژیم پهلوی کمک کند. بنابراین می‌توان گفت که ساواک با اعمال شکنجه‌های جسمی و روانی مخالفان رژیم و پخش شایعات و تبلیغات کذایی و در نتیجه ایجاد جو اختناق و رعب و وحشت در بین مردم از یک سو و شناسایی و سرکوب نیروهای مخالف سیاسی ـ‌ مذهبی از سوی دیگر و همچنین کنترل دولت مردان و نمایندگان مجلسین به سان چشم و گوش شاه، نوعی امنیت ظاهری اما دروغین و شکننده ایجاد نمود که حداکثر تا پاییز 1356 (اوج‌گیری انقلاب اسلامی) توانست به بقای حاکمیت مطلقه پهلوی کمک نماید. اما با بالا گرفتن اعتراضات مردمی، به ویژه اوج‌گیری نهضت مردمی ـ مذهبی امام خمینی (ره) ساواک دیگر نتوانست به تداوم حیات رژیم کمک کند.
ساواک بر خلاف عملکرد خود در سال‌های متمادی از تأسیس تا 1356، در روزهای اوج‌گیری نهضت مردم و پیروزی انقلاب اسلامی عملاً از صحنه فعالیت‌ دور افتاد و فعالیت چشمگیری در سرکوب مبارزات از سوی این سازمان دیده نشد. حتی تحلیل‌گران و مفسرین اطلاعاتی ساواک نیز نتوانستند با ارائه راه حل‌های به موقع و مناسب جلوی رشد فزاینده‌ انقلاب اسلامی را بگیرند.10


روی کار آمدن دولت بختیار

شاپور بختیار فرزند سردار عسگر بختیاری و نوه صمصام السلطنه بختیاری بود و تحصیلات عالی خود را در فرانسه گذرانده بود و با یک زن فرانسوی هم ازدواج کرده بود. وی پس از اخذ دکترای حقوق از دانشگاه سوربن در سال 1334 هـ.ش و یازده سال اقامت در فرانسه، به ایران بازگشت، بختیار پس از ورود به ایران، به حزب ایران که بعدها ستون فقرات جبهه‌ ملی شد، پیوست و تا آخر عضو آن باقی ماند.11

شاه تحت فشار آمریکا و شرایط داخلی، ناشی از گسترش انقلاب اسلامی در سال 1355 هـ.ش مجبور به اتخاذ استراتژی «فضای باز سیاسی» گردید. قصد او از این سیاست، غلبه بر مشکلات داخلی از رهگذر انجام برخی اصلاحات سیاسی و اجتماعی بود، اما اجرای این سیاست نه تنها اعتراض‌ها را کاهش نداد، بلکه فرصت مناسبی را برای گسترش خواسته‌های انقلابیون فراهم آورد. عاملی اصلی شکست این سیاست، رهبری سازش ناپذیر امام خمینی و تصمیم قاطع ایشان مبنی بر سقوط رژیم سلطنتی بود. از سوی دیگر اجرای اصلاحات توسط کابینه‌هایی انجام می‌گرفت که به دربار وابسته بوده و به همین دلیل، در جلب اعتماد مخالفان ناتوان بودند.

شاه که از درک ریشه‌های اصلی نارضایتی مردم عاجز بود، تلاش کرد تا با تعویض سریع کابینه‌ها و وعده اصلاحات، بر بحران موجود غلبه نماید. اما این اقدامات نه تنها نتیجه مثبتی به بار نیاورد، بلکه به ناکارآمد شدن کابینه‌ها و در نتیجه تشدید بحران در آبان ماه 1357 منجر گردید. وی با روی کار آوردن یک کابینه نظامی در صدد بر آمد تا با قدرت نظامی بر بحران فایق بیاید، اما به دلیل عمیق بودن ریشه‌های نارضایتی مردم که به دنبال نفی مشروعیت رژیم و ساقط کردن آن بودند، کابینه یاد شده نیز نتوانست کاری از پیش برد.12

آخرین حربه شاه برای جلوگیری از روند پیروزی انقلاب اسلامی، تشکیل کابینه بختیار برای استفاده از اعتبار جبهه ملی بود. شکست شاه در واداشتن یکی از شخصیت‌های درجه اول جبهه ملی، به تشکیل یک دولت ائتلافی، سرانجام او را به سوی بختیار سوق داد.

شخصیتی که نه تنها سرشناس نبود، بلکه محبوبیتی هم در میان مردم نداشت. شاه در اواخر آذر 157 بختیار را احضار کرد تا بیشتر با او آشنا شود ولی سخنی از نخست وزیری او به میان نیاورد. اما پس از ده روز در هشتم دی ماه 1357 بار دیگر بختیار را به حضور طلبید و مسأله تشکیل دولتی با نخست وزیری او را مطرح کرد.

در حالی که تمامی دوستان بختیار در جبهه ملی، با نخست وزیری وی مخالف بودند، وی نخست وزیری را پذیرفت.13


برنامه‌های دولت بختیار

بختیار از همان زمان ملاقات نخستش با شاه، امیدوار بود تا به منصب نخست وزیری دست یابد. از این روز 12 نفر از دوستانش را مأمور کرده بود تا تمامی پیشنهادات و قطع‌نامه‌هایی را که ظرف سال گذشته در تجمعات و میتینگ‌ها مورد بحث قرار گرفته بود، برایش فراهم آورند. این گروه دوازده نفری نیز پس از یک هفته تلاش، تمامی مدارک موجود در این رابطه را در اختیار او قرار دادند. «بختیار» با مطالعه آنها دریافت که تمامی گروه‌های سیاسی موجود، در هفت مورد توافق دارند.

با چنین تدارکی، بختیار این امکان را یافت تا یک روز پس از دومین ملاقاتش با شاه، یعنی روز نهم دی ماه 1357، شرایطش را برای قبول پست نخست وزیری به شخص شاه اعلان دارد. این شرایط عبارت بودند از: 1ـ آزادی مطبوعات 2ـ انحلال ساواک 3ـ آزادی زندانیان سیاسی 4ـ انتقال بنیاد پهلوی به دولت 5ـ حذف کمیسیون شاهنشاهی که در تمام مسائل دولتی دخالت می‌کرد.

شروط ششم و هفتم بختیار کمی جنبه شخصی داشته و عبارت بودند از این که انتخاب وزراء تنها توسط نخست وزیر انجام گیرد و نیز بعد از مسافرت شاه به خارج از کشور.14

بختیار در روز چهارشنبه 13 دی ماه 1357، در مصاحبه‌ای با حضور خبرنگاران داخلی و خارجی، به اجمال مهم‌ترین برنامه‌های داخلی و خارجی خود را مطرح نمود15 اما اندکی بعد در تاریخ پنج شنبه 21 دی ماه هنگام معرفی کابینه‌اش به مجلس شورای ملی، برنامه‌های خود را به صورت تفصیلی و به ترتیب بیان نمود.

در این برنامه‌ها که مسائلی همچون محاکمه سریع غارتگران و متجاوزان به حقوق ملت، آزادی کلیه زندانیان سیاسی، لغو تدریجی حکومت نظامی، پرداخت غرامت از طرف دولت به خانواده‌های شهدا، ایجاد زمینه نزدیک همکاری بین دولت و روحانیون، ایجاد امنیت اجتماعی در پناه قانون و .... مورد توجه قرار گرفته بود. انحلال ساواک در رأس برنامه‌ها و به عنوان اولین آنها مطرح شده بود.16

بختیار و انحلال ساواک

یکی از تلاش‌ها و برنامه‌های پر سر و صدای دولت بختیار، انحلال ساواک بود. ساواک علیرغم سال‌ها فعالیت و برقراری امنیت ظاهری، هم زمان با اوج‌گیری نهضت انقلابی مردم ایران، دیگر کارآیی لازم را نداشت و قادر به پیش‌بینی و ارائه راه‌حل‌های به موقع نبود، بلکه به نهادی منفعل تبدیل شده بود.

از آن جا که انحلال ساواک یکی از شعارها و درخواست‌های مردم طی سال‌های 57-1356 بود، در ظاهر دولت شریف امامی در راه فرو نشاندن انقلاب، در صدد انحلال این سازمان بود که با مخالفت شاه مواجه شد، اما با خروج شاه و بسیاری از مدیران بلندپایه این سازمان که کشور را ترک گفته بودند. ساواک به طور کامل در آستانه فروپاشی قرار گرفت. در نتیجه، دولت بختیار روز چهارم بهمن 1357 در جهت فریب افکار عمومی و به تعویق انداختن پیروزی انقلاب، لایحه انحلال ساواک را به تصویب مجلس ملی و مجلس سنا رساند.
در پی تبلیغات گسترده بختیار برای انحلال ساواک، انقلابیون به منظور خنثی سازی این اقدامات، نوار کاستی انتشار دادند که در آن از سوی شاه خطاب به همه فرماندهان چنین ابراز عقیده شده بود:
الف) ساواک منحل شود، ولی ساواک قوی‌تر تشکیل شود که به کسی رحم ننماید.
ب) هر کس با مقام سلطنت مخالفت کرد، از زن و مرد بگیرید و اعدام کنید.
پ) نفت و بنزین را به روی مردم ببندید که مردم ناراحت باشند.
ت) مطالب دیگر ....


به گزارش فرمانداری نظامی تهران، این نوار در بسیاری از مساجد جنوب تهران و برخی از سازمان‌ها انتشار یافت و تمام سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی مأمور شده بودند تا به نمونه‌های از آن دست یابند.17

اما بر اساس اسناد موجود، اقدام بختیار در انحلال ساواک، تنها جهت فریب افکار عمومی بود. روز هفدهم بهمن 1357 مردم به خواست امام خمینی در تظاهراتی که نخست‌وزیری بازرگان را تأیید می‌کرد شرکت کردند.
دولت بختیار باری بی‌پاسخ نماندن این کنش، اقدام به مانور هوایی کرد و تعدادی هلی‌کوپتر و هواپیمای جنگی را در آسمان تهران پرواز داد. در همین روز او در مجلس شورای ملی ـ چند ده متر آن طرفتر از محل استقرار امام ـ حاضر شد و لایحه انحلال ساواک را برای تصویب به مجلس داد. این صحنه‌ای عوام فریبانه بود، بختیار چنین تصدی نداشت. در سند زیر که مربوط به 18 بهمن ماه است، بختیار با تأسیس حساب تازه‌ای برای ساواک نزدیک بانک سپه موافقت می‌کند.

موضوع: درخواست سازمان اطلاعات و امنیت کشور
محترماً به استحضار عالی می‌رساند:
سازمان اطلاعات و امنیت کشور، سه فقره حساب جاری بستان‌کار نزد شعبه رضا شاه کبیر تهران این بانک [سپه]‌ افتتاح نموده که استفاده از حساب‌های جاری مذکور با امضاء مشترک تیمسار سپهبد ناصر مقدم، رییس آن سازمان و دیگر امضاء‌داران مجازی که طبق مقررات قبلا معرفی نموده‌اند بوده است.

در تاریخ 18/11/1357 برابر نامه شماره 17069/610 مورخ 16/11/1357 (که فتوکپی آن به پیوست تقدیم است) تیمسار سپهبد ناصر مقدم از طریق آن سازمان به این بانک اعلام نموده‌اند که به منظور پرداخت هزینه‌های جاری سازمان اطلاعات و امنیت کشور با افتتاح یک شماره حساب جاری جدید که حق برداشت از این حساب به امضا تیمسار سرلشکر محمود وزیری همدانی (احد از امضاداران قبلی در یکی از حساب‌های آن سازمان) و آقای مهدی تابش توأماً خواهد بود، اقدام شود و فعلاً چکی به مبلغ 000/000/500 /1 ریال از حساب جاری شماره یک که به نام آن سازمان نزد این بانک می‌باشد جهت انتقال وجه به حساب جاری مورد درخواست نیز ارسال نموده‌اند که با افتتاح حساب جدید و واریز این وجه به آن حساب، متدرجاَ برابر چک‌های صادره آتی به امضاء آقایان فوق‌الذکر مورد استفاده واقع گردد.

از آنجا که طبق مندرجات جراید و اعلام رسانه‌های گروهی انحلال سازمان اطلاعات و امنیت کشور بر اساس لایحه تقدیمی دولت به تصویب مجلس شورای ملی رسیده، بنابراین با عنایت به آن که سازمان اطلاعات و امنیت کشور از لحاظ سازمانی تابع نخست وزیری می‌باشد، مستدعی است نظر عالی را نسبت به انجام تقاضای ساواک امر به ابلاغ فرمایند.18

در سمت راست و پایین نامه نظر شاپور بختیار آمده است: «موافقم 18/11/1357» و امضاء کرده است.19
پی‌نوشت‌ها:
1 - حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی ، تهران: انتشارات اطلاعات، 1380، ج اول ، ص 80
2 - خسرو معتضد ، پلیس سیاسی عصر بیست ساله، تهران: انتشارات جانزاده ، 1364 ، 59
3 - مرتضی سیفی قمی تفرشی، پلیس خفقیه ایران 1320-1299 ، تهران : انتشارات ققنوس ، 1368، ص 112
4 - فردوست ، همان ، ص 80
5 - همان ، ص 330
6 - همان ، ص 80
7 - محمود طلوعی ، بازیگران عصر پهلوی از فروغی تا فردوست ، تهران: نشر علم، 1372، ج 2، ص 982-981
8 - فردوست ، همان ، 382
9 - تقی نجاری راد، ساواک و نقش آن در تحولات داخلی رژیم شاه، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی ، 1378، ص 223 و 222
10 - همان ، ص 224 و 223
11 - برات دهمرده ، دولت بختیار و تحولات انقلاب اسلامی ، تهران : مرکز اسناد انقلاب اسلامی ، 1383 ، ص 56
12 - همان ، ص 253
13 - همان ، ص 70-68
14 - همان ، ص 71
15 - روزنامه اطلاعات 16 دی ماه 1357
16 - روزنامه کیهان 21 دی ماه 1357
17 - دهمرده ، همان ، ص 195، 94
18 - انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک (کتاب بیست و پنجم) ، تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1387، ص 345
19 - همان
منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی


روز یکشنبه 15 بهمن سال 1357امام خمینی طی حکمی مهندس مهدی بازرگان را به عنوان نخست وزیر دولت تعیین کرد.



پس از خروج شاه در 26 دی 1357 و کسب رای اعتماد کابینه بختیار از مجلسین، امام خمینی نخستین ضربه را بر کابینه بختیار وارد کردند و به تمامی کارکنان اعتصابی دولت دستور دادند وزرای غیرقانونی را به وزارتخانه ها راه ندهند، این اقدام بختیار را به شدت مستاصل و تضعیف کرد. دومین ضربه نیز ورود امام به ایران بود که با وجود مخالفت های بختیار بالاخره در روز 12 بهمن انجام شد. سومین ضربه بر جسد نیمه جان کابینه غیرقانونی، سخنرانی امام در بهشت زهرا بود که در فرازی پرشور از سخنان خود وعده دادند که: «من دولت تعیین می کنم، من توی دهن این دولت می زنم». 2روز بعد (شامگاه 14 بهمن) جلسه مهمی با حضور اعضای شورای انقلاب اسلامی در اقامتگاه امام در دبستان علوی شماره 2 در خیابان عین الدوله ایران برگزار شد و تا ساعت 11 شب ادامه داشت.
در این جلسه مهندس بازرگان به عنوان نخست وزیر تعیین شد و حکم وی که تاریخ 6 ربیع الاول 1399 [15 بهمن 57] را بر پیشانی داشت صادر شد.
روز 16بهمن مراسمی در آمفی تئاتر مدرسه علوی برگزار شد و حکم نخست وزیری به او اعطا شد. این مراسم ساعت 5:30 بعد از ظهر با حضور جمع زیادی از خبرنگاران داخلی و خارجی با سخنان امام آغاز شد. امام در بخشی از سخنان خود تاکید کردند که انتخاب مهندس بازرگان به پیشنهاد و نظر شورای انقلاب بوده است: ایشان وزرای خود را تعیین می کنند و به ما معرفی می کنند تا شورای انقلاب ما که پیشنهادش و نظرش این بود که ایشان رئیس دولت باشد وزرای شان را بررسی می کنند و ان شاءالله مسائل به طور سهل و خوبی انجام بگیرد. امام سپس تلویحا بختیار را از مخالفت با دولت موقت بر حذر داشتند. پس از پایان سخنان امام، حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی متن فرمان نخست وزیری بازرگان را قرائت کرد. در این پیام آمده بود: «بنا به پیشنهاد شورای انقلاب، جناب عالی را بدون در نظر گرفتن روابط حزبی و بستگی به گروهی خاص مامور تشکیل دولت موقت می نمایم». در آن حکم وظایف دولت موقت نیز مشخص شده بود: اداره مملکت، برگزاری رفراندوم تغییر نظام کشور، تشکیل مجلس خبرگان برای تصویب قانون اساسی و برگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی.
سپس مهندس بازرگان پس از حمد الهی از امام و مردم سپاسگزاری کرد و مسوولیت خویش را عظیم ترین وظیفه ای دانست که در طول 72 سال عمر مشروطه به کسی داده شده است.
پس از سخنان بازرگان، بار دیگر امام رشته سخن را به دست گرفتند و از مردم خواستند با انجام تظاهرات، نظر خود را پیرامون دولت بازرگان اعلام کنند. سپس امام به 3سوال خبرنگاران پیرامون موضعگیری ارتش و بختیار و قانون اساسی مشروطه پاسخ دادند. از صبح سه شنبه 17 بهمن ماه بازرگان به محل کمیته استقبال از امام خمینی (نقل مکان کرد و تا شب با انتقال وسایل ضروری زندگی از منزل خود به مدرسه علوی عملا در آن 2مکان استقرار یافت.
به دنبال درخواست امام، از صبح سه شنبه 17 بهمن ماه موجب تظاهرات مردمی در حمایت از مهندس بازرگان تهران و شهرستان ها را در بر گرفت و جامعه روحانیت روز پنجشنبه 19 بهمن را برای راهپیمایی بزرگ تعیین کرد و در آن روز میلیون ها ایران با حضوری بی سابقه، به دولت منصوب امام رای اعتماد دادند. با سقوط رژیم شاهنشاهی در 22 بهمن به تدریج کابینه بازرگان تکمیل و مستقر شد ولیکن با گذشت زمان، فاصله میان آن دولت و آرمان های مردم رخ نمود تا پس از 9 ماه سرانجام در 15 آبان 1358 با تسخیر لانه جاسوسی مهندس بازرگان استعفا داد و کنار رفت و کسانی همچون دکتر مصطفی چمران با بیان این که امام را تنها نمی گذاریم از استعفا خودداری کردند و در خدمت انقلاب باقی ماندند.

متن حکم نخست وزیری دولت موقت که توسط حجت الاسلام رفسنجانی قرائت گردید
بسم الله الرحمن الرحیم
جناب آقای مهندس مهدی بازرگان
بنا به پیشنهاد شورای انقلاب، بر حسب حق شرعی و حق قانونی ناشی از آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شده است و به موجب اعتمادی که به ایمان راسخ شما به مکتب مقدس اسلام و اطلاعی که از سوابقتان در مبارزات اسلامی و ملی دارم، جنابعالی را بدون در نظر گرفتن روابط و حزبی بستگی به گروهی خاص، مامور تشکیل دولت موقت می نمایم تا ترتیب اداره امور مملکت و خصوصا انجام رفراندوم و رجوع به آرای عمومی ملت درباره تغییر نظام سیاسی کشور به جمهوری اسلامی و تشکیل مجلس موسسان از منتخبین مردم جهت تصویب قانون اساسی نظام جدید و انتخاب مجلس نمایندگان ملت بر طبق قانون اساسی جدید را بدهید. مقتضی است که اعضای دولت موقت را هر چه زودتر با توجه به شرایطی که مشخص نموده ام تعیین و معرفی نمائید. کارمندان دولت و ارتش و افراد ملت با دولت موقت شما همکاری کامل نموده و رعایت انضباط را برای وصول به اهداف مقدس انقلاب و سامان یافتن امور کشور خواهند نمود. موفقیت شما و دولت موقت را در این مرحله حساس تاریخی از خداوند متعال مسئلت می نمایم.
روح الله الموسوی الخمینی


سپس امام امت سخنان کوتاهی ایراد فرمودند بدین مضمون:
بسم الله الرحمن الرحیم
من بعد از تشکر از ملت ایران که در این مدت های طولانی رنج و زحمت برده اند و با دادن خون خودشان، برای اسلام خدمت کردند، مطلبی را که می خواهم به عرض ملت برسانم این است که نظر خودشان را راجع به دولت آقای مهندس بازرگان که الان یک دولت شرعی اسلامی است اعلام کنند، هم بوسیله مطبوعات و هم به تظاهرات آرام در شهرها و در دهات و در هر جایی که مسلمان هست، نظر خودشان را راجع به دولت اسلامی آقای مهندس مهدی بازرگان اظهار کنند.
پس از فرمایشات فوق، امام خمینی در پاسخ به سوال های خبرنگاران داخلی و خارجی حاضر در جلسه، چنین فرمودند:
سوال: حضرت آیت الله فرموده اید که کسانی که این دولت را نپذیرند، اطاعت نکنند، تنبه می دهم که آنها مجازات سخت خواهند شد. اگر ارتش نپذیرند، چه پیش بینی می کنید و چه خواهید کرد
جواب: ارتش چنین عملی را نخواهد کرد و اگر چنانچه بکند، اولا از طرف خدا مجازات خواهد شد و ثانیا در مواقع مقتضی، جزائی را که قانون اسلام تعیین کرده است اجرا می کنیم و از حالا هم اگر خدای نخواسته چنین کردند اعلام می کنیم.
سوال: حضرت آیت الله.. با توجه به تماس نزدیک که با آقای مهندس بازرگان و.. داشتند و همچنین با آقای بختیار، آیا بختیار چه موضعی در برابر اعلام این جمهوری اسلامی خواهد داشت یا دارد و همچنین چه عکس العملی یا موضعی در برابر این امر خواهد داشت یا دارد
جواب: اگر هر دو عاقل باشند و علاقه به مملکت داشته باشند، باید مصلح باشند و اگر خائن باشند و بخواهند به مملکت خیانت بکنند، این امرش با خودشان نیست.
سوال: آیا به نظر حضرتعالی، قانون اساسی 1906 غیرقانونی است یا اینکه، این قانون اساسی 1906 می تواند چهار چوبی باشد برای دوره انتقالی
جواب: این قانون غیر از بسیاری از موادش که به زور در او وارد شده است، تا ملت رای بر خلاف نداده است، به قوت خودش باقی است.

همراه با پدر ، در یک زندان


روزهای یک شنبه و چهارشنبه، زندانیانی را که در کمیته، بازجوییشان به پایان رسیده بود، به زندان قصر می‌آوردند. هر موقع که زندانیان جدید می‌آمدند، ما جلو در ورودی می‌رفتیم و نگاه می‌کردیم تا ببینیم چه کسانی را آورده‌اند. بالاخره یک روز دیدم که پدرم را نیز آوردند. این اولین باری بود که ایشان را بدون عبا و عمامه و در لباس زندان می‌دیدم. پدر در لباس زندان هم با آن محاسن بلند و موهای سفید، قیافه موزونی پیدا کرده بود. چند ماه بود ایشان را ندیده بودم. لذا نتوانستم طاقت بیاورم، و همان جا از پشت در فریاد زدم «پدر»!

پدرم نیز از پشت در صدای مرا شنیده بود. وقتی ایشان به داخل بند آمد، من شتابان دویدم و او را در آغوش کشیدم. زندانی‌ها همه تحت تأثیر این صحنه قرار گرفته بودند. اشک در چشم ما و بسیاری از آنها جمع شده بود. از لحظه ورود پدرم به زندان، به طور کلی فضای آن جا عوض شد؛ انگار کودتایی در زندان صورت گرفته است. در این بند، چند روحانی دیگر نیز حضور داشتند، مانند آقایان جلال گنجه‌ای ، امینی ، طباطبایی و شجونی. البته اینها درزندان کاری به کار دیگران نداشتند و زندگی خودشان را ادامه می‌دادند. وقتی پدرم وارد زندان شد آقایان آمدند که ایشان را توجیه کنند. آقای گنجه‌ای مرا به گوشه‌ای بردو گفت: «زود به پدرت بگو که این جا آخوندبازی در نیاورد و خیال نکند همه پامنبری ایشان هستند و آیت‌اللهی است که باید بقیه دستش را ببوسند. برو با او صحبت کن و تذکر بده که باید مارکسیست‌ها احترام بگذارد، به آقایان مجاهدین خلق توجه کند، ایشان باید این چیزها را بداند و از جامعه‌شناسی زندان اطلاع داشته باشد.»

من می‌دانستم که پدرم در این قالب‌ها نمی‌گنجد. او هر جا که برود ، کل منطقه را عوض می‌کند و از فضا رنگ نمی‌گیرد. وقتی با پدرم تنها شدم، مطالبی را که آقای گنجه‌ای عنوان کرده بود، به ایشان گفتم. پدرم بلافاصله پرسید: «اتاق آقای گنجه‌ای کجاست؟!»

و هر دو به اتاق او رفتیم. آقای گنجه‌ای و چند نفر دیگر در آن جا بودند. پدرم نشست و سلام و علیکی کرد. وقتی همه رفتند و فقط من ماندم و آقای گنجه‌ای ، به آقای گنجه‌ای گفت: «تو خجالت نمی‌کشی! شیخ بی‌ریشه! بی‌بته!‌ بی‌بنیه! این پیغام چیست که برای من فرستاده‌ای !؟ من یک پیرمرد روحانی هستم، همین که وارد این جا شدم، شما باید این شخصیت را داشته باشید که به یک فرد مسن احترام بگذارید. چرا ما باید از فضای این جا تبعیت کنیم؟ اینها باید تابع نظرات ما باشند! این جا کمونیست‌ها هم باید از ما حرف شنوی داشته باشند! ما به همان میزان که با شاه مخالفیم، با مارکسیست‌ها هم مخالفیم! از امروز که من اینجا هستم ، مارکسیست‌ها نجس هستند! اینها حق ندارند موقع تقسیم غذا دست به آن بزنند! ظرف‌ها را نیز حق ندارند بشویند! من به تنهایی تمام ظرفه‌های دویست نفر زندانی را خواهم شست. اینها برای مارکیس مبارزه می‌کنند، ما برای خدا! راه ما و آنها دو مسیر جداگانه است. هم رژیم شاه و هم اینها با ما دشمن هستند. اینها روزی از پشت به ما خنجر خواهند زد. اگر دستشان به ما برسد، ما را تکه تکه می‌کنند!»


برخورد با کمونیست‌ها و منافقین
اولین عکس‌العمل کمونیست‌ها و منافقین، آن بود که پدر مرا بایکوت کردند و اجازه ندادند کسی با ایشان تماس بگیرد. اما پدرم با روحیه‌ای بالا وارد زندان شده بود و توانست یک یک، بچه‌های منافقین را از چنگ آنها در آورد. آقای طاووسیان1که رییس چپ‌های زندان بود، با پدر من شروع به بحث کرد. نتیجه بحث‌ها آن شد که حتی تعدادی از سران مارکسیست‌ هم از عقایدشان دست برداشتند.

مارکسیست‌ها برای تظاهر، روزه هم می‌گرفتند، یکی از آنها فردی به نام دکتر اعظمی بود. آنها روزه وحدت می‌گرفتند. اما چه روزه‌ای! یکی از آنها که روزه گرفته بود، در گوشه‌ای به صورت پنهانی مشغول خوردن بیسکویت بود! پدرم او را دید و گفت: «این چطور روزه‌ای است که شما گرفته‌اید؟ چه اصراری دارید که دروغ بگویید؟ شما مارکسیست هستی، بین من و شما وحدتی وجود ندارد، برو دنبال کارت!»

یک روز دیگر، همین آقای اعظمی توی آفتابه دستشویی ادار کرده بود. پدرم گفت: «این چه کاری بود کردی؟»
با پررویی گفت: «می‌خواستم شما نجس بشوید!»
پدرم رد پاسخ او گفت: «احمق ، اگر من نمی‌فهمیدم که نجس نمی‌شدم!»
اینها از نظر اخلاقی و رفتاری کثیف بودند.

برای پدر من تحمل زندان بسیار دشوار بود؛ زیرا پدرم در حقیقت اسیر سه زندان بود: ساواک ، مارکسیست‌ها و منافقین. اما پدرم با روحیه‌ای مقاوم، همه مشکلات را حل می‌کرد. پدرم به یکی از سران مارکسیست‌ها به شوخی گفت: «بلند شو نماز بخوان!»
او گفت: «من مارکسیستم».
پدرم دوباره اصرار کرد. گفت: «به خدا قسم من مارکسیستم!»
پدرم گفت: «تو غلط کرده‌ای! اگر مارکسیستی چرا به مارکس و کمونیسم قسم نمی‌خوری؟! همین شیوه قسم خوردنت ثابت می‌کند که به خدا اعتقاد داری.»

بالاخره به شوخی او را وادار به نماز خواندن کرد و به تدریج هم روحیات او عوض شد و اصلا از مارکسیست‌ها فاصله گرفت. البته تنها این فرد نبود، تعداد زیادی از مارکسیست‌ها از عقایدشان دست برداشتند و مسلمان شدند، لذا اوضاع تغییر یافت و مارکسیست‌ها، در حالت انفعالی قرار گرفتند. آن موقع در زندان، مسلمان‌ها و منافقین و مارکسیست‌ها یک «شهردار» مشترک داشتند که تهیه غذا و شستن ظروف بر عهده او بود.

پدرم که وارد زندان شد، به طور طبیعی به سرپرست زندانی‌ها مبدل شد. غذا را او تقسیم می‌کرد و در آخر اگر چیزی باقی می‌ماند خودش نیز غذا می‌خورد. سالاد را خودش درست می‌کرد، ظرف‌ها را می‌شست و اجازه نمی داد مارکسیست‌ها در این گونه امور دخالت کنند. آقای طاووسیان صدایش در آمده بود و می‌گفت: «این آقای شیخ را از کجا آورده‌اند؟ همه مفاهیم ما را خراب کرد! همه آرای ما را باطل کرد. یک نفری با کارکردنش، همه تبلیغات ما را از بین برد!».

یک بار به طور اتفاقی شنیدم که می‌گفت: «نگذاریم او بیشتر از این کار کند، تا به همه تبلیغ کنیم که روحانی و مسلمان کارکن نیست و فقط بخور است. و به این وسیله افراد را نسبت به شیخ بدبین کنیم».

وقتی من این را با پدرم در میان گذشتم، او گفت: «این‌ها نمی‌توانند ما را از این راه باز دارند، من برای تبلیغ کار نمی‌کنم. واقعا دوست دارم فعالیت کنم».

محفل دیگری که در آن، کمونیست‌ها میدان‌دار بودند، فعالیت‌های ورزشی بود. در روز ورزش، کمونیست‌ها، حرکات ورزشی را رهبری می‌کردند. در اولین روز ورزش، با حضور پدرم، ایشان به جلو صف رفت و شروع به دویدن کرد. کمونیست‌ها موقع دویدن «هی !‌هی» می‌گفتند. پدرم گفت: «اما ما هی! هی! بلد نیستیم. این شعار اسب است! ما مسلمانیم و الله‌اکبر می‌گوییم».
آنها گفتند: «ما هی هی می‌کنیم»

اما بچه مسلمان‌ها در آن روز «الله اکبر» گفتند. در روزهای بعد هم پدرم جلو افتاد و «الله اکبر» گفت. در نتیجه ، ورزش هم از دست مارکسیست‌ها در آمد.


محبوبیت آیت‌الله نزد زندانیان
حادثه دیگری در زندان به وقوع پیوست که آن واقعه موجب محبوبیت بیشتر پدرم شد. در یکی از روزهای سرد زمستان، مسؤولان زندان برای آزار و اذیت زندانی‌ها، پتوهای همه زندانیان را گرفتند و به هر نفر فقط یک پتو دادند. این پتو، هم روانداز بود، هم تشک، و هم موکت و نمد. این پتو حتی مانع از سرمای کف زمین هم نبود. آن شب، هیچ کس از سرما نمی‌توانست در زندان قصر بخوابد. ساعت ده شب بود که پدرم به پشت در زندان رفت و شروع کرد به در زدن. آن چنان محکم به در زندان می‌کوبید که زندان شلوغ شد. چپی‌ها و منافقین هم ایستاده بودند، اما هیچ کدام از سران این ها جرأت اعتراض نداشتند. سرگرد زمانی حاضر شد، پدرم به او گفت: «سرگرد! این آقایان سردشان است، پتوهای آقایان را بدهید!»

آن سرگرد سعی کرد نفاق ایجاد کند. گفت: «آقای شیخ، شما دیگر چرا از این منافقین و کمونیست‌ها دفاع می‌کنید؟»

پدرم گفت: «هر چه هستند، کمونیست یا مسلمان فرق نمی‌کند، یا این آقایان را ببرید بکشید،‌یا اگر قرار است زنده بمانند، پتوهایشان را بدهید. هوا سرد است، انسانیت اجازه نمی‌دهد که حتی سگ را هم زجر داد! اگر شما فکر آنها را قبول ندارید، من هم قبول ندارم،‌ولی انسان باید از شرایط انسانی برخوردار باشد، پتوهایشانرا بدهید».

سرگرد گفت: «آقای شیخ، بگو پتوی من را بده تا پتوی تو یک نفر را بدهیم».

پدرم گفت: « ما اگر می‌خواستیم «من» باشیم، این جا نمی‌آمدیم. این جا که آمدیم، برای آن است که «ما» بودیم. من سردم نیست، من بدنم سالم و قوی است، آقایان سردشان است. اگر پتوها را ندهید، ‌همگی اعتراض می‌کنند و جنجال به راه خواهیم انداخت. سپس همه ما شروع می‌کنیم به نماز خواندن، آقایانی هم که خود را مارکسیست نشان می‌دهند، نماز خواهند خواند. حال، پتوها را می‌دهید یا زندان را به هم بریزیم و درهای زندان را بشکنیم؟»

زمانی گفت: «آقای شیخ، اگر جنجال راه بیندازی، کتک مفصلی خواهی خورد». کم کم سر و صدای دیگر زندانیان در آمد. به تدریج صداها اوج گرفت و حیاط زندان شلوغ شد، بالاخره آنها مجبور شدند پتوها را برگردانند. پتوها را که به داخل زندان آوردند، صدای «صلوات» که سمبل بچه مسلمان‌ها بود، بلند شد. بعد از این واقعه، تعدادی از مارکسیست‌ها به پدرم گفتند که می‌خواهند نماز بخوانند. پدرم نیز نماز خواندن را به آنها آموزش داد. یکی از کسانی که با پدرم زیاد بحث می‌کرد، آقای ابوذر ورداسبی بود که آن موقع از سران و متفکرین مجاهدین خلق به شمار می‌امد. ورداسبی بعد از انقلاب هم کلی ادا و اطوار در آورد. بعد هم از ایران فرار کرد . الان نیز در عراق است. او خیلی حراف بود. ساعت‌ها با پدرم مباحثه می‌کرد و در نهایت منکوب و مجاب می‌شد. پدرم به او می‌گفت: «تو که درس نخوانده‌ای و با سواد نیستی، چرا خودت را رهبر فکری اینها جا زده‌ای؟»

او قبول کرد که نزد پدرم ادبیات عرب و مطالعات اولیه اسلامی را بیاموزد. بعد از این ، او دیگر در زندان به عنوان رهبر فکری شناخته نمی‌شد، حضور پدرم باعث شد که بسیاری از چپی‌ها مسلمان شوند و تعدادی از منافقین هم از عقایدشان دست بردارند.

پدرم و آقای مالکی در زندان اذان می‌گفتند. مأموران آمدند و اذان گفتن را ممنوع کردند، اما پدرم به کارش ادامه داد. پدرم را بردند و زدند تا اذان نگوید. پدرم گفت: «من را اگر بکشید، باز هم اذان می‌دهم. من مجتهدم، فتوا می‌دهم، اگر انسان در یک جایی زندگی می‌کند که نتواند در آن جا آزادانه اذان بگوید، نباید در آنجا زندگی بکند. من اگر در زندان بمانم، اذان خواهم گفت.»

آقای مالکی هم به همین سرنوشت دچار شد. ایشان را نیز بردند و کتک فراوانی زدند. او را داخل یک پتو انداختند و این پتو را محکم به دیوار می‌کوبیدند. در اثر این کار، او بیهوش می‌شد، اما هر وقت که دوباره به هوش می‌آمد، شروع می‌کرد به اذان گفتن. بالاخره ، به دنبال مقاومت پدرم و آقای مالکی، نماز جماعت در زندان شروع شد؛ پدرم نیز امام جماعت شد. طی این مدت، از معدود کسانی که خیلی با پدرم رفیق بود،‌آقای سید هادی خامنه‌ای بود. ایشان با پدرم بسیار محترمانه برخورد می‌کرد. ایشان در حقیقت قوت قلبی برای پدرم به حساب می‌آمد.


دشمن خمینی کافر است
پس از آن که جو زندان به دست بچه‌ مسلمان‌ها افتاد، هر از چندی‌ـ به قول ساواکی‌ها‌ـ ما در زندان بدرفتاری می‌کردیم؛ یعنی به نماز جماعت می‌ایستادیم و یا روزه می‌گرفتیم. به همین دلیل ما را برای تنبیه، به زندان عادی و در جمع هروئینی‌ها و تریاکی‌ها و سارقین می‌انداختند. البته در آنجا هم بیکار نمی‌نشستیم و با زندانی‌های عادی صحبت می‌کردیم. در زندان، با پدرم مصاحبه‌ای تلویزیونی انجام دادند، با این نیت که آن را از تلویزیون سراسری پخش کنند. پدرم از اول تا آخر مصاحبه ، ‌اعتراض کرد و هر چه را که در دل داشت، بیان کرد. او گفت: «برای انجام این مصاحبه، مرا زده‌اند. مرا تهدید کرده‌اند و‌آورده‌اند که توی این مصاحبه بگویم شاه درست است. نه خیر آقا!‌ حکومت شاه باطل است! مردم حق دارند که خودشان سرنوشت خودشان را تعیین کنند. حکومت فقط باید خدایی باشد و به اراده خود مردم تشکیل شده باشد.»
ایشان در بازجویی‌هایشان نیز همیشه از امام (ره) با عظمت یاد می‌کرد. او در بازجویی و در پاسخ به سؤال «راجع به خمینی بنویسید»، ‌نوشته بود: «تنها کسی که می‌تواند ایران را نجات دهد، آیت‌الله العظمی خمینی است!» یک بار دیگر نیز از او سؤال شده بود: «به نظر شما خمینی کیست؟»
وقتی برای اولین بار بازجو با خودکار قرمز نوشت: «نظر شما راجع به خمینی چیست؟» پدرم با خودکار مشکی خودش توی نوشته بازجو دست برد و یک «ابرو» باز کرد و قبل از کلمه «خمینی» کلمه «آقای» را اضافه کرد. در هنگام وقوع این اتفاق، پدرم پهلوی من نشسته بود. یک دفعه دیدم که بازجو بی‌دلیل بلند شد و با سیلی زد توی صورت پدرم، به شکلی که ایشان از روی صندلی بر زمین افتاد. بعد، متوجه شدم که قضیه از چه قرار است و چرا بازجو این همه عصبانی شده است. بازجو می‌گفت: «جسارت می‌کنید!؟ این جا هم ول کن نیستید!؟ این جا هم می‌گویید آقای خمینی!؟»
به این ترتیب ، با توجه به روحیه مقاوم و خوبی که پدرم داشت، شرایط زندان عوض شد. من هم رابط پدرم با زندانی‌ها بودم. خیلی از مارکسیست‌ها که نمی‌توانستند مسأله‌شان را با پدرم در میان بگذارند، به من می‌گفتند و من آنها را برای پدرم بیان می‌کردم. پدرم، آقای گنجه‌ای را تحویل نمی‌گرفت. گرچه او خود را سردسته و ایدئولوگ مجاهدین خلق می‌دانست، اما پدرم به او می‌گفت: «اگر کاری داری به هادی بگو» و عمدا او را تحقیر می‌کرد.

حضور ما ـ پدر و پسر ـ در زندان نیز برای والدین زندانی‌ها قوت قلب بود. این مورد در ملاقات‌ها بیشتر نمود پیدا می‌کرد.


حضور در دادگاه
پس از چند روز ، با بلندگوی بند، من و چند نفر دیگر را صدا کردند. به ما گفتند که برای محاکمه احضار شده‌ایم. چشم‌هایمان را بستند و سوار یک ماشین کردند و به دادسرای ارتش ـ واقع در چهار راه قصر ـ بردند، داخل که شدیم، چشم‌هایمان را باز کردند. فهمیدم که طبقه چهارم یا پنجم هستیم. حدود دو ساعت برای انجام مقدمات دادگاه در آنجا بودیم که یک دفعه در باز شد و پدرم را نیز برای محاکمه آوردند. احتمالا به طور اتفاقی، محاکمه هر دو ما در یک روز واقع شده بود، چرا که اگر خودشان می‌دانستند، این کار را نمی‌کردند. پدرم تا مرا دید، مرا بغل کرد و بوسید. رییس دادگاه گفت: «زندانی‌ها همدیگر را نبوسند!» بعد به آن پاسبان خطاب کرد: «این دو متهم را از یکدیگر جدا کن!»

پدرم برخاسته و فریاد کشید: «ساکت باش مرد! دو متهم کدام است؟ این فرزند من است!»

در همین حین، پاسبان محکم زد توی گوش پدرم. محاکمه من و پدرم با یکدیگر آغاز شد. [رییس دادگاه سرلشگر زاهدی بود که بعد از انقلاب اعدام شد]. وکیل من سرهنگ پژمان و وکیل پدرم سرهنگ غفاری، که از قضای روزگار با پدرم نیز فامیل بود. اول ، محاکمه پدرم شروع شد. نماینده دادستان، دادنامه‌اش را این گونه شروع کرد: «به نام نامی اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر ، متهم غیرنظامی حسین غفاری، است. او یک به اصطلاح روحانی جامد، افراطی و متعصب است ...»

این کلمات در آن سال‌ها دارای بار حقوقی بود. جامد به کسی می‌گفتند که انقلاب سفید شاه را درک نکرده باشد. متعصب هم کسی بود که زندان‌های سابق در او اثر نگذاشته، افراطی هم آن فردی بود که با گروه‌های مسلحانه ارتباط داشت. در همین حال،‌پدرم برخاست و فریاد زد: «ساکت باش مرد!»

رییس دادگاه در حالی که با چکش پلاستیکی‌اش روی میز دادگاه می‌زد، گفت: «زندانی، ساکت باش!»

پدرم گفت: «اگر من می‌خواستم ساکت باشم، این جا چه کار می‌کردم!؟»

بعد پدرم اجازات اجتهاد خود را از مرحوم آقای حکیم، کوه کمره‌ای و دیگران را ـ‌که مادرم برایش فرستاده بود ـ به دادگاه نشان داد و گفت: «معلوم می‌شود مرحوم آیت‌الله کوه کمره‌ای و مرحوم آیت‌الله آقای حکیم و دیگران به قدر این مردک نمی‌فهمیدند که به من گفته‌اند: «یحرم علیک التقلید»! حالا این به من می‌گوید «به اصطلاح روحانی!» ایشان باید همین جا حرفش را پس بگیرد تا من بقیه سؤال‌ها را اگر خواستم ، جواب بدهم، و الا هیچ یک را جواب نخواهم داد. این آقا باید مثل آدم صحبت کند. حق ندارد توهین بکند! مطابق قانون اساسی ، شاه هم موظف است به مجتهدین احترام بگذارد. شاه باید به من احترام بگذارد، چه برسد به نوکر شاه!»

دادستان پرسید: «نظر شما در مورد اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر چیست؟»

پدرم گفت: «ایشان و پدرش، هر و با کودتای انگلیسی بر سر کار آمده‌اند. وقتی پدرشان خواسته‌های آنها را تأمین نکرد، او را بردند و پسرش را به جایش آوردند. الان هم آمریکایی‌ها حامی شاه هستند».

رییس دادگاه دوبار با عصبانیت برخاست و گفت :«خفه شو!»

پدرم گفت: «خیلی خب، شما می‌توانید بگویید خفه شو. حتی می‌توانید مرا واقعا خفه کنید ولی با خفه شدن من، واقعیت تغییر نمی‌کند!»

دادستان ادامه داد: «ایشان متهم است به تماس با خرابکاران».

پدرم جواب داد: «چگونه عده‌ای را که برای نجات یک کشور برخاسته‌اند، خرابکار می‌نامید؟!»

سپس وکیل تسخیری پدرم، سرهنگ غفاری، بلند شد تا از پدرم دفاع کند. او هم پیرمرد کم عقلی بود. وکلای تسخیری، معمولا از میان سرهنگ‌های بازنشسته دایره حقوقی انتخاب می‌شدند. آنها فقط یک سری حرف‌های کلیشه‌ای را در هر دادگاه تکرار می کردند. او شروع کرد به صحبت و گفت: «موکل من پیرمرد است، هیچ غرضی و مرضی نداشته، او پیر است و به سنی رسیده که نیاز به کمک دادگاه دارد».

پدرم برخاست و گفت: «آقای وکیل، بنشین! چرا یاوه می‌گویی؟ پیرمرد کدام است؟ من عالما و عامدا به این راه آمده‌ام! من برای دفاع از مشی حسین به علی (ع)‌به این راه آمده‌ام! پیرمرد کدام است؟ پیرمرد خودت هستی! عقل از سرت گذشته است. درست است که شصت سال سن دارم، ولی ده تای تو را حریف هستم. ساکت باش! مگر من چه کرده‌ام که باید بگویم ببخشید؟ من هیچ اشتباهی مرتکب نشده‌ام. و راهم را درست آمده‌ام. من مخالف نوکری بیگانگان هستم. من مخالف آزادی زنانی هستم که شاه مدعی آن است. او توسط حکومت انگلیسی‌ها بر سر کار آمده‌ است و روحانیت را می‌خواند به زانو در بیاورد...»

پدرم شروع کرد به بیان مستندات حقوقی مبنی بر غیر قانونی بودن حکومت شاه، چیزی شبیه به آن که حضرت مام (ره) سال‌ها بعد، درهنگام ورودشان به ایران در سخنرانی بهشت زهرا استدلال فرمودند. پدرم اصلا گوش نمی‌کرد که سؤال دادگاه چیست و یکسره حرف می‌زد. رییس دادگاه به پاسبان‌ها اشاره کرد تا پدرم را ساکت کنند. آنها آمدند و به زور پدرم را روی صندلی نشاندند. وکیل مدافع همان صحبت‌های خودش را عنوان کرد و دوباره نوبت سخن به پدرم رسید. این بار ایشان به آرامی ادامه دادند: «مجلس غیرقانونی است، زیرا برابر قانون اساسی باید پنج تن از مجتهدین طراز اول، ‌قوانین را که مجلس تصویب می‌کند، مورد تأیید قرار دهند، کدام یک از این مقررات به امضای فقیه جامع‌الشرایط و بزرگواری مثل حضرت آیت‌الله العظمی آقای خمینی رسیده است. کجا ایشان مصوبات را امضا کرده‌اند؟ ایشان الان در تبعید هستند. ایشان حکومت را قبول ندارند. این حکومت فاسد است، فاجر است! شما حق ندارید این جا بنشینید. شما از چه کسی حقوق می‌گیرید؟ آقا خمس می‌دهید ....؟ پدرم مفصل صحبت کرد، معلوم بود که دیگر تکلیف ایشان روشن گشته و دیگر همه چیز تمام شده است. پس از دفاعیات او ما یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم. آخرین جمله‌ای که پدرم در این دادگاه به من گفت، این بود: «پسرم! خودت را ذلیل نکن. زندگی به ذلت نمی‌ارزد. بیرون هیچ خبری نیست».


آخرین ملاقات
پس از مدتی من از زندان آزاد شدم و برای ملاقات با پدرم به همراه خانواده به زندان مراجعه کردیم. پدرم برای ملاقات، قادر نبود با پای خودش بیاید. دو نفر زیر کتف او را گرفته بودند و روی زمین می‌کشیدند. ایشان را وسط قفس3 روی یک صندلی تاشو نشاندند. پدرم خیلی ناراحت بود. سر و صورتش هم به شدت مضروب شده بود. نمی دانستیم چه اتفاقی در داخل زندان برایش رخ داده است. وقتی سرش را بلند کرد، اولین کلمه‌ای که به من گفت، این بود: «این آخرین ملاقات من با شماست. من دیگر بعید می‌دانم، بیش از این بتوانیم مقاومت کنم».
مادرم و بچه‌ها گریه‌شان گرفت. پدرم نیز گریه کرد. دیدم مأمورانی که آن جا ایستاده‌اند، لذت می‌برند از این که ما رنج می‌کشیم. این واقعا به من برخورد. خطاب به پدرم گفتم: «خوب پدر، می‌خواستی روضه موسی بن جعفر (ع) نخوانی، پایان روضه همین است، چرا گریه می‌کنی؟ روحیه بچه‌ها را خراب می‌کنی؟».
پدرم گفت: «پسرم، نمی‌خواهم گریه بکنم، ولی بدنم خیلی درد می‌کند، بدنم را خرد کرده‌اند».


آخرین وصیت‌ها
بعد خم شد که با دستهایش اشک‌ها را پاک کند، اما نتوانست. دست‌هایش بالا نیامد، سرش را پایین برد و با سر زانو اشک‌هایش را پاک کرد. بعد من چند سفارش کرد. گفت: «به حاج آقا انیسی ـ حاج عبدالله انیسی که مسؤولیت اجرایی بازسازی مسجد شیخ فضل‌الله نوری2 را بر عهده داشت ـ سفارش اکید کنید که کار این مسجد نخوابد . اگر می‌خواهید در قبر نفس راحتی بکشم، مسجد را به سرانجام برسانید». بعد رو کرد به خواهرم و گفت: «بالاخره دیدید که راه همین است! راه را ول نکنید».

پاسبان مأمور با صدای بلند به پدرم گفت: «خفه شو»!

پدرم گفت: «آقا می‌بینی من دارم جان می‌دهم ، دیگر به من چه کاری دارید؟»

بعد به من گفت:‌«پسرم روحانیت را ول نکنی! ‌من راضی نخواهم بود اگر تو شغل دیگری را انتخاب کنی! همین درس را که شروع کردی و به این جا رساندی، همین را ادامه می‌دهی و مبادا از این راه برگردی».

به مادرم نیز گفت: «کتک خوردن، ارثیه‌ای بود که ما از موسی بن جعفر (ع) به ارث بردیم. این ارثیه را حفظ کنید. شما حتما هوای فرزندانت را داشته باش».

و بعد هم به من سفارش کرد که مواظب مادرم باشم. پدرم داشت صحبت می‌کرد که یک دفعه دیدم سرش پایین افتاد. مادرم و من فریاد کشیدیم، ولی مأموران خیلی خونسرد، انگار یک کبوتر دارد می‌میرد و جان می‌دهد ، پدرم را برداشتند و بردند.

ما توی حیاط شروع کردیم به داد و فریاد. آن جا شلوغ شد و مردم دور ما را گرفتند. مأموران ما را گرفتند و به داخل بند بردند. در آن جا خیلی قساوت نشان دادند. ما صدای پدرمان را می‌شنیدیم، ایشان پشت یک پاراوان ـ نوعی پرده‌ـ قرار داشت. ما هم در داخل. اعتراض کردیم که باید پدرمان را به بهداری ببرید. هر چه کردیم، ایشان را به بهداری نبردند. بعد هم ما را با زور بیرون کردند.


به منزل آمدیم، در آنجا اولین کاری که توانستیم انجام دهیم این بود که مادرم به منزل دایی‌مان زنگ زد، دایی‌ام به منزل ما آمد و به اتفاق ایشان به منزل آقای رضا صدر که آن موقع امام جماعت مسجد امام حسین (ع) بودند، رفتیم . ماجرا را برای ایشان تعریف کرده و گفتیم که حال حاج آقا خیلی بد است، اگر امشب ایشان را به دکتر نرسانند، امکان دارد از دست بروند. آقای صدر گفت: بیایید با هم به منزل آیت‌الله العظمی خوانساری برویم. آن موقع ایشان در بازار سکونت داشتند. وقتی در منزل ایشان را زدیم، دو نفر در را باز کردند. بعدا فهمیدیم این‌ها آدم‌های مسأله‌داری هستند و اجازه ندادند که داخل منزل شویم. آقای صدر ناراحت شد و با صدای بلند گفت: برو به آقای خوانساری بگو، صدر آمده».

آقای صدر هم در آن روزگار شخصیتی شناخته شده بود، چرا که ایشان برادر امام موسی صدر بود. به هر حال داخل منزل شدیم. آقای خوانساری به پسرش آقا جعفر گفت که به چند جا تلفن بزند. ایشان چند جا تماس گرفت، بالاخره پرویز ثابتی را ـ که آن روزها در نقش رییس ساواک ظاهر می‌شد ـ پیدا کرد و گفت: «آقای غفاری حالشان بد است، برای او کاری بکنید».
او هم از پشت تلفن گفت: «چشم، فردا صبح خانواده‌اش بیایند به زندان»

ما فردا صبح با این امید که حتما دیشب برای پدرمان دکتر برده‌اند و حالشان بهتر شده به زندان رفتیم. صبح که به آنجا رفیتم، هر چه سراغ پدرمان را گرفتیم، ما را سر می‌دواندند تا این که سرگرد زمانی ـ رییس زندان ـ آمد. او ، همان گونه که پیش از این هم اشاره کردم، فرد بسیار خشن و جلادی بود. (وی پس از انقلاب محاکمه و اعدام شد). زمانی گفت: «برای چه به اینجا آمده‌اید؟»

گفتم: «دیشب با آقای ثابتی صحبت شده است».

او گفت: «صحبت بی‌صحبت ! بروید گم شوید».

من آمدم جوابی به او بدهم که با پوتین، محکم توی سینه‌ام زد که از عقب به زمین افتادم، مادرم دست مرا گرفت و بلند کرد. سپس به منزل برگشتیم. دایی‌ام پرسید: «چه شد؟».

گفتم: «ما پدرمان را ندیدیم، نمی‌دانیم چه خبر شده است».

عده‌ای از آقایان هم اصرار کردند که پیش آقای شریعتمداری بروم، چون او پدرم را می‌شناخت و شاید کاری از او برآید. من مایل نبودم که به آقای شریعتمداری مراجعه کنم، چون با ایشان ارتباطی نداشتم. به هر حال، توسط آقای حاج محمود بغدادچی که مرید آقای شریعتمداری و ضمنا دوست پدرم بود، به همراه خواهر و مادرم، به قم رفتیم. وقتی به اندرونی منزل آقای شریعتمداری وارد شدیم، ایشان همان ابتدا با من تندی کرد و گفت: «تو برو درست را بخوان، چه کار به این کارها داری؟»

به خواهرم نیز همین را گفت. من خیلی ناراحت شدم. دست مادرم را گرفتم و گفتم:‌‌« مادر بیا برویم. آدم اگر با شرف بمیرد، بهتر از آن است که مرجع باشد، اما بی شرف!»

پدرم در حال جان دادن بود، آن وقت ایشان آن گونه برخورد می‌کرد. همگی از جا برخاستیم و به تهران برگشتیم.


خبر شهادت پدر
غروب روزی که به تهران برگشتیم ( ششم دی ماه 1353) تلفن منزل زنگ زد. از آن طرف خط ، فردی گفت: « من سرهنگ بهداد هستم، دادستان ارتش». گفتم: «بفرمایید».

گفت: «آقای هادی غفاری صحبت کند».

گفتم: «بفرمایید من خودم هستم».

گفت: «آقای غفاری ، بدون اینکه کسی از اقوامتان را مطلع کنید، فردا صبح به همراه مادر و خواهرتان به این جا بیایید. هیچ کس دیگری هم همراه شما نباید باشد»

گفتم: «عمویم چی؟»

گفت: «اشکالی ندارد ایشان می‌تواند بیاید».

به اتفاق خانواده ، به دادستانی ارتش رفتیم. ساعت هشت صبح بود. چند لحظه‌‌ای در آن جا نشستیم. بعد مأموری آمد و گفت: «این برگه را امضا کنید».

وقتی برگه را خواندم، دیدم نوشته است: «زندانی حسین غفاری،‌ فرزند عباس، به شماره شناسنامه ...، صادره از تبریز، به دلیل بیماری در بیمارستان فوت کرده است». گفتم: «جناب سرگرد، من که می‌دانم پدرم در کجا از دنیا رفته است. شما او را کشتید! ما در آخرین ملاقات دیدیم که صورتش مجروح و دست‌هایش شکسته بود». او گفت: «همین است که هست».
منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی




تاریخ و محل شهادت ایشان را بفرمایید ؟


• تهران ، زندان قصر در سال 1353 می‌باشد هفتم دی ماه

• محل دفن ایشان کجاست ؟
• همان دارالسلام می‌باشد .

• پایه تحصیلات ایشان را بفرمایید در چه حدی بوده است ؟
• اجتهاد داشتند . در همان حوزه علمیه.

• ایشان در همان مدارس فیضیه قم تحصیل کردند ؟
• بله در فیضیه قم تحصیل کردند .

• از پدرتان بهترین خاطره ای که برایتان به یادگار مانده بفرمایید ؟
• بهترین خاطره‌ای که در رابطه با زندگی خودمان که همیشه مواظب بودند که ما جوری باشیم که الگو باشیم برای دیگران ، حتی من آن موقع ماکسی لباس بلندقد شده بود ، تقریبا ده سال یا یازده سالم بود دوختم گفتند که من راضی نیستم که شما این را بپوشی چون ما دنبال مد نیستیم ، با این حال من این را دوختم و گذاشتم در چمدان رفتم تبریز میهمانی می‌خواستم این را بپوشم گفتم که اگر آقای من اینجا نیست خدای من اینجاست وقتی که برگشتم و این را برای پدرم تعریف کردم خیلی خوشحال شد و به من جایزه داد و گفت که بارک الله ما باید مثل حضرت زهرا و حضرت علی باشیم حالا در عرف اگر واقعا ایمان آنجوری نداریم ولی در عرف وجه اینها را حفظ کنیم . خیلی وقت می‌کردند در لباس پوشیدنمان ، در رفتارمان با مردم و این چیزها.


• از اخلاق و رفتار ایشان بگویید که با شما چطور برخورد می‌کردند ؟
• تا آنجایی که من یاد دارم خیلی خوش اخلاق بود یعنی هر چیزی را با اخلاق نیکو به ما یاد می‌داد با تعذی و مثل بعضی‌ها با تنبیه و اینها نبود. با تشویق. برایمان از حضرت امیرالمؤمنین برایمان تعریف می‌کردند با روایات ما را هوشیار می‌کردند هیچ وقت با تندی و اینها نبود بعد هم می‌گفت که من وظیفه‌ام است می‌گویم حالا می‌خواهی عمل کن می‌خواهی نکن خودت می‌دانی .

• یک مقدار از جو مذهبی خانواده شان بگویید ؟
• پدر جد ایشان همه‌شان روحانی بودند ، اینها در یک خانواده روحانی اینها بزرگ شده بودند ، از بچگی با آداب اسلامی آشنا بودند. عموی خودشان مجتهد بودند دایی خودشان مجتهد بودند ، وارد بودند به مسائل اسلامی .

• به نظرتان همان عامل خانوادگی باعث شده که ایشان راه مبارزه را در پیش بگیرند ؟
• بله ، بعد مطالعاتی که خودشان خیلی داشتند ، مطالعه کتابهای دینی و اینها ، مطالعه خیلی داشتند وگرنه برادرهای دیگرشان روحانی نیستند .

• از سابقه مبارزاتی پدرتان بگویید در قبل از انقلاب ؟
• اولین دوره‌ای که ایشان را بردند به زندان من پنج سالم بود ، که به یاد دارم که تا موقع شهادتشان برنامه‌هایشان همین بود .

• چه سالی با امام آشنا شدند ؟
• از همان حوزه که درس می‌خواندند با امام آشنا بودند .

• در رابطه با دستگیری ایشان هیچی نگفتند که شکنجه شدند ؟
• خیلی شکنجه می‌شدند. بعد از آن دوره زندان آخر به قدری شکنجه شدند که باعث شد ایشان به شهادت برسند . دوره سوم زندانش بود که ما رفتیم ملاقات ایشان در زندان شهربانی. آنجا من خودم دیدم که د ر اتاقی که نشسته بودند زیرشان چقدر آب بود ، قشنگ توی آب نشسته بودند . وقتی آزاد شده بود تمام بدنش باد کرده بود .

• مسجد الهادی به همت ایشان ساخته شد.در این رابطه کمی توضیح بفرمایید.
• در ساخت مسجد الهادی، پا به پای کارگر کار می‌کردند حتی در آجر چینی ، آجر می‌آوردند در تمام برنامه ‌هایش یا مسجدی که در بازار گلوبندک بنام شیخ فضل الله نوری ، این مکان قبلا مسجد بود ولی بعدا تخریب شد. اما با تلاش ایشان دوباره تبدیل به این مسجد ساخته شد و در این زمینه هم ایشان، پا به پای کارگر خودشان کار می‌کردند .

• از عبادات ایشان بفرمایید ؟
• بعضی موقعها من شب بیدار می‌شدم می‌دیدم که ایشان بیدار هستند تا می‌دید که ما می بینیم به بهانه‌ای می‌رفت دستشویی. نمی‌گذاشتند که ما بفهمیم برای نماز شب و تحجد بلند شده اند.

• ایشان با چه حالتی نماز می‌خواندند چیز خاصی در وجود ایشان ملاحظه می‌کردید ؟
• یک دفعه در مسجد بودند و من فکر می‌کردم که خواب رفتند. به مادرم گفتم که بابا خوابیده. مادرم گفت نه خیر سجده هایشان اینطوری است و خیلی طولانی است .

• در رابطه با فعالیت سیاسی ایشان بگویید؟
• در فعالیت سیاسی در رابطه با امام آن موقع که امام در نجف تبعید بودند تمام اعلامیه‌های ایشان را پخش می‌کردند. در منابری که می‌رفتند از شاه اسم می‌بردند و مخالفت می‌کردند یعنی اگر بعضی‌ها با طعنه و کنایه صحبت می‌کردند ایشان نه مستقیما با آنها مخالفت می‌کردند .

• در جریان 15 خرداد سال 42 هم ایشان شرکت داشتند ؟ بله ، شب آن پدر من را گرفتند و صبح آن هم امام را گرفتند آوردند.

• پدر شما در این رابطه چه فعالیتی کردند ؟
• ایشان مسجد خاتم الاوصیاء رفتند منبر و شروع کردند به مخالفت و اینها که همان شبانه ساعت یازده محرم هم بود آمدند و دستگیر کردند و صبح آن امام را از قم آوردند تهران .

• ایشان کلا چند مرتبه زندان رفته بودند ؟
• خیلی ، هر دفعه سه ماه یا چهار ماه می‌رفتند ، چهار پنج دفعه‌اش را من خودم به یاد دارم که رفتند .

• آثار شکنجه بر بدن ایشان بود ؟
• بله ، پشت بدن سیاه بود ، جایش بود. بعد آن موقع برای ماه رمضان برای منبر رفتن را باید اجازه می‌گرفتند به آقا گفتند که بیا کلانتری اجازه بگیر. اما ایشان نرفته بود دوباره گفتند ولی بازهم نرفت دفعه سوم آمدند بردند کلانتری گفتند که چرا نیامدی اجازه بگیری گفته بود که اسلام اجازه نمی‌خواهد هر وفت که من تشخیص دادم که باید حرف بزنم صحبت می‌کنم بعد که گفتند یک مقدار زبانت را کوتاه کن.

• صحبت ایشان پیرامون چه چیزهایی بود ؟
• در مورد آرمانهای اسلامی بود. یعنی در رابطه با همان اسلام صحبتهایی که داشتند مخالفتهایی که داشتند با دولت و شاه در همان جلسات که یکی از آن حجاب بود که خیلی تأکید داشتند روی حجاب ، یکی هم مسائل همین پسرها و دخترها که مدرسه با هم می‌رفتند آن موقع خیلی روی این مسائل تأکید داشتند .


• شما خبر شهادت ایشان را چگونه دریافت کردید ؟
• به ما نگفتند که ایشان شهید شده رفتیم ملاقات ایشان روز ملاقاتی بود ، وقتی که رفتیم بعد از مدت طولانی یعنی یک ساعت و نیم- دو ساعت معطل شدیم تا اینکه آقا را آوردند ، وقتی که آوردند دیدیم که خودش نیامد ایشان را دو نفری بغل کرده بودند آوردند پشت میله‌ها. در آنجا من دیدم که آقا دستها و پاهایشان شل است در حالت عادی نیست. آن وقت با اشاره پرسیدم که چرا اینجوری است گفتند که خیلی زدند ، بعد از یکساعت جلوی خودمان ایشان تمام کردند یکساعت هم نکشید.

• موقع شهادتشان 15 سال بود که به درجه اجتهاد رسیده بودند ؟
• بله

• ایشان را به چه نحوی شهید کردند ؟
• ایشان در زیر شکنجه شهید شدند ، با زدن و باتومهای برقی. از نظر روحی خیلی فشار می‌آوردند. من خودم دیدم که در پشت سرشان از بس که زده بودند فرو رفته بود. این را به چشم خودم دیدم

• ایشان موقعی که در زندان بودند برایتان پیامی فرستادند ؟
• نمی‌شد به بیرون چیزی فرستاد ولی خودمان در ملاقات رو در رو یک مقدار من اظهار ناراحتی می‌کردم. می‌گفتند ناراحتی ندارد ماها باید مانند خانواده موسی ابن جعفر امام کاظم علیه السلام صبر داشته باشیم.

• ایشان اعلامیه و نوارهای امام را مستقیما از خود حوزه تهیه می‌کردند یا با امام ارتباط داشتند ؟
• نه خیر از امام میگرفتند و امام این ها را مستقیما برای شخص ایشان می‌فرستادند .

• شما از همان ابتدا در تهران سکونت داشتید ؟
• بله ، پدر من 42 سال بودند که از سالی که ازدواج کردند از همان سال آمدند تهران زندگی کردند.

• کلا ایشان چند فرزند دارند ؟
• یک دختر و دو تا پسر

• موقعی که ایشان شهید شدند فرزندانشان چند ساله بودند ؟
• یکی 25 سال ، من هفده سالم بود و برادر کوچکم چهارده سالش بود .
منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی


مقایسه حکومت شاه با بنی امیه
تاریخ: 1/7/53
شماره: 501
ستاد بزرگ ارتشتاران
الف- مشخصات متهم: غیرنظامی حسین غفاری(1)، فرزند عباس، دارای شناسنامه شماره 2925 صادره از آذرشهر متولد 1299، شغل امام جماعت مسجد الهادی، مسلمان، تبعه ایران، متأهل، ساکن تهران، بدون پیشینه کیفری، بازداشت از تاریخ 18/4/53 تاکنون.
ب- موضوع اتهام: اقدام علیه امنیت کشور.
ج- نتیجه تحقیقات و دلایل اتهام: برابر محتویات پرونده نامبرده بالا به اتفاق فرزندش هادی غفاری در منابر مختلف مطالبی علیه مصالح کشور ایراد و ضمن سخنرانی ها در مساجد تهران و شهرستان ها و طرفداری از روحانیون مخالف دولت اقدامات و اصلاحات کنونی کشور را با زمان معاویه مقایسه نموده(2) و چنین نتیجه گرفت که در حال حاضر وضع فعلی حکومت ایران با زمان معاویه تفاوتی ننموده و احتیاج است که از طرف جوانان افرادی چون امام حسین(ع) به پا خاسته و وضع امور کشور را به دست گیرند. نام برده به همین مناسبت توسط مأمورین انتظامی دستگیر و با قرار تأمین بازپرسی شعبه 5 دادستانی ارتش بازداشت می گردد. متهم در تحقیقات معموله بیان داشته که مطالب حاد را شخصاً ترجمه و عیناً ایراد نموده است.
دلایل اتهام:
1-اعتراف متهم در برگ 44 پرونده
2-کشف کتب و اعلامیه های مضره در برگ 4 پرونده
3-نظریه ضابط در برگ 47
د- نوع بزه و انطباق آن با قانون: بزه از درجه جنحه محسوب و عمل ارتکابی از ناحیه متهم منطبق است با ماده 5 قانون مجازات مقدمین علیه استقلال و امنیت مملکتی مصوب خرداد ماه 1310 که به استناد ماده مذکور کیفر متهم مورد تقاضا است.
هـ تاریخ و محل وقوع بزه: 18/4/53، تهران
دادیار دادستانی ارتش، سرگرد قضایی یدالله قیاسی 31/6/53(3)

منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی


آیت‌الله دکتر مفتح در روز17 اردیبهشت 1344 قصد داشت به طور مخفیانه و ناشناس وارد آبادان شود که توسط شهربانی دستگیر و به وسیله قطار از خوزستان اخراج گردید. دلیل این ممانعت این بود که آبادان شهری کارگرنشین بود که استعداد حرکت و اعتراض بالقوه‌ای داشت. از سوی دیگر، آبادان به لحاظ وجود پالایشگاه و حضور نیروهای خارجی از شهرهایی بود که به طور مستقیم در برد تهاجم فرهنگی غربی‌ها قرار داشت. ساواک و اداره‌ی اطلاعات شهربانی آبادان به شدت مخالف حضور وعاظ انقلابی به منطقه خوزستان بودند.

 

 


از اداره اطلاعات
به ریاست شهربانی قم
درباره آقای دکتر مفتح ( واعظ)

طبق گزارش شهربانی اهواز رمز 17/2/44 نامبرده بالا که تصمیم داشته به طور مخفیانه و ناشناس وارد آبادان شود دستگیر و با قطار مسافری به آن شهرستان مراجعت داده شد. خواهشمند است دستور فرمایید اعمال و رفتار مشارالیه را تحت مراقبت قرار داده نتیجه را اعلام دارند.


من بارها بازداشت شدم؛ من را شش مرتبه بازداشت کردند، یک بار هم زندان بردند، یک بار هم تبعید شدم. مجموعه این دوران‌ها نزدیک به سه سال طول کشیده است. دوره زندگی ما در آن زمان‌ها، برای ایرانی‌ها دوران بسیار بدی بود.


اولاً نکته‌ی خیلی مهمی را که امروز شاید شماها واقعاً نتوانید آن را درست تصور بکنید، این است که آن دوران، مسایل کشور- سیاست، دولت- مطلقاً برای مردم مطرح نبود؛ حالا مردم ما در کشور، وزرا را می‌شناسند، رئیس‌جمهور را می‌شناسند، آن وقتی که نخست‌وزیر بود، او را می‌شناختند، کارهای عمده را می‌دانند، در مبارزات سیاسی خیلی چیزها را خبر دارند که دولت، امروز چه اقدامی کرده و چه تصمیمی گرفته است؛ ولی آن زمان، دولت‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و اصلاً مردم نمی‌فهمیدند!
یک نخست‌وزیر می‌رفت، یک نخست‌وزیر دیگر می‌آمد، کابینه عوض می‌شد، انتخابات می‌شد و اصلاً مردم خبر نمی‌شدند! توجه می‌کنید؟! به کل نسبت به مسایل دولت، بی‌تفاوت بودند. دولت برای خودش کارهایی می‌کرد، مردم راه خودشان را می‌رفتند، دولت راه خودش را می‌رفت، فشار روی مردم، خیلی زیاد بود و آزادی اصلاً نبود.
من یادم است که دوستی از دوستان ما از پاکستان آمده بود، برای ما نقل می‌کرد که بله، من در داخل پارک، فلان کس را دیدم که اعلامیه‌ای را به فلانی داد؛ من تعجب کردم که مگر در پارک کسی می‌تواند به کسی اعلامیه بدهد! او از تعجب من تعجب کرد؛ گفت: چرا نشود؟! پارک است دیگر، انسان اعلامیه را در می‌آورد و به آن طرف می‌دهد. گفتم: چنین چیزی می‌شود؟! این مربوط به دوران مبارزات ما بود که من دوره‌ی نوجوانی را هم گذرانده بودم؛ یعنی اختناق در ایران آن‌قدر زیاد بود که اصلاً تصور نمی‌کردیم ممکن است کسی بتواند به زبان صریح، روشن، روز روشن، جلوی چشم مردم، حرف سیاسی به کسی یا به دوستی بزند، یا کاغذی را به او بدهد، یا کاغذی را از او بگیرد! از بس فشار و خفقان بود؛ به کوچکترین سوءظن، افراد را می‌گرفتند، و به خانه‌های مردم می‌ریختند!
بارها به منزل ما ریختند و منزل ما را گشتند- منزل پدرم، منزل خودم- کاغذها و نوشته‌های من را بارها بردند! خیلی از نوشته‌ها و یادداشت‌های علمی و غیرعلمی من از بین رفته، غارت شده است؛ بردند، جمع کردند و بعد دیگر ندادند؛ یا وقتی دادند، همه‌اش را ندادند! زندگی از لحاظ سیاسی، زندگی سختی بود؛ یعنی زندگی سیاسی، بسیار زندگی سختی بود، خفقان بود آزادی نبود. من در دوره‌ی مبارزات برای جوان‌ها و دانشجوها در مشهد، مدت‌ها درس تفسیر می‌گفتم؛ به بخشی از قرآن رسیدیم که راجع به قضایای بنی‌اسرائیل بود؛ قهراً راجع به بنی اسرائیل هم تفسیر قرآن می‌گفتیم. یک مقدار راجع به بنی‌اسرائیل و یهود صحبت کردم؛ بعد از مدت کمی، من را بازداشت کردند! البته نه به آن بهانه، بی‌جهت و به عنوان دیگری بازداشت کردند، به زندان بردند.
جزو بازجویی‌هایی که از من می‌کردند، این بود که شما علیه اسرائیل و علیه یهود، حرف زده‌اید! توجه می‌کنید؟! یعنی اگر کسی آیه‌ی قرآنی را که راجع به بنی‌اسرائیل حرف زده بود، تفسیر می‌کرد و درباره‌ی آن حرف می‌زد، بعد باید جواب می‌داد که چرا این آیه‌ی قرآن را مطرح کرده است! چرا این حرف‌ها را زده و چرا راجع به بنی‌اسرائیل، بدگویی کرده است! یعنی وضع سیاسی، این گونه وضع سخت و دشواری بود و سیاست‌ها این قدر ضد مردمی و وابسته‌ی به خواست ارباب‌ها بود! البته با این دو، سه کلمه نمی‌شود اوضاع و احوال دوران اختناق را بیان کرد؛ من این را به شما بگویم که حقاً و انصافاً اگر ده جلد کتاب هم نوشته بشود و همه‌ی آنها تشریح و توصیف آن دوران باشد، باز هم نمی‌شود بیان کرد؛ و البته بعضی از حرف‌ها هست که اصلاً نمی‌شود با زبان معمول بیان کرد؛ بعضی از تصورات هست که جز با زبان ادب و هنر بیان نمی‌شود. در شعر می‌شود بیان کرد، در کارهای ادبی و هنری می‌شود بیان کرد؛ اما خیلی از آنها را در زبان معمولی نمی‌شود گفت.

منبع:نورپرتال


گفتگو با پروین سلیحی و فاطمه اسماعیل نظری

- اسماعیل نظری: مرا به اتاق آرش بردند و دیدم شوهرم را از پا آویزان کرده و چنان زده‌اند که زمین زیر سر او پر از خون شده است. صورتش به قدری ورم کرده بود که او را نمی‌شناختم. من که بسیار جوان بودم، با دیدن این منظره به شدت وحشت کردم و آنها هر چه سعی کردند نتوانستند مرا آرام نگه دارند...
- سلیحی: من ابتدا به اعدام محکوم شدم، ولی چون هنوز هیجده سالم نشده بود و این موضوع از طریق معاینات پزشک قانونی اثبات شد، مشمول قوانین دادگاه نوجوانان و اطفال و به حبس ابد محکوم شدم...

درآمد:

هر دو بسیار جوان بودند که دستگیر شدند، اما تمام کسانی که شاهد مقاومت‌های دلیرانه آنها بوده‌اند، از صبر، توانمندی و روحیه بالای آنها سخن می‌گویند. اینک که حدود سی‌ سال از آن دوران می‌گذرد، هنوز روحیه مقاومت، صبر و توکل محض به خدا، حضور و صدای آنان را سرشار از انرژی خارق‌العاده‌ای می‌کند که مخاطب را ناخودآگاه تحت تأثیر قرار می‌دهد. پروین سلیحی، همسر شهید دکتر مرتضی لبافی نژاد و فاطمه اسماعیل نظری، همسر اکبرعزیزی همدانی، پا به پای همسران خود شکنجه‌های دردناکی را تاب آوردند و اینک با آرامشی تحسین برانگیز، از سال‌های دشوار و در عین حال سرشار مبارزه سخن می‌گویند.

متولد چه سالی هستید و در چه سالی دستگیر شدید؟

«سلیحی: متولد سال 1336 هستم و در سال 54، در حالی که هنوز به سن قانونی نرسیده بودم، دستگیر شدم.
اسماعیل نظری: متولد سال 1333هستم در تاریخ 12/7/54 دستگیر شدم.

آیا در ارتباط با همسرانتان دستگیر شدید و یا خودتان هم اهل فعالیت سیاسی بودید؟

سلیحی: من و دکتر لبافی نژاددر سال 51 ازدواج کردیم، شرایط خفقان به گونه‌ای بود که فقط معدودی از وضعیت سیاسی کشور اطلاع داشتند. شوهرم سعی کردند زمینه‌های لازم برای مبارزه را در من ایجاد کنند تا بعدها، رسماً وارد مبارزه شوم. پس از یکی دو سال، ایشان علنی‌تر با من صحبت کردند. آن روزها مبارزه به شکل مخفی بود و حتی اعضای خانواده هم از فعالیت فرزندشان اطلاع نداشتند، مگر اینکه خودشان هم اهل مبارزه بودند. در سال 53 که من رسماً وارد فعالیت سیاسی شدم، حتی همرزمان شوهرم را هم به ندرت می‌دیدم و اسم و رسمشان را نمی‌دانستم. حتی در صورت ضرورت، همه با نام‌های مستعار با هم آشنا می‌شدیم و فعالیت رده‌های بالای سازمانی، با مخفی کاری بسیار همراه بود، به‌طوری که مثلاً شوهر من با بیش از دو نفر ارتباط نداشت که در صورت لو رفتن، کل سازمان در معرض خطر قرار نگیرد. البته گاهی هم ضرورت ایجاب می‌کرد که با هم زندگی کنیم. مثلا ما در تبریز یک خانه عادی داشتیم که در آن زندگی می‌کردیم و یک خانه تیمی داشتیم که جلسات ما در آنجا تشکیل می‌شد.
اسماعیل نظری: من هم شانزده ساله بودم که ازدواج کردم. در آن زمان، شوهرم کارمند کارخانه فیلکو و بسیار اهل مطالعه و تفکر بود. او از طریق یکی از کارمندانشان با گروهی به نام حزب‌الله آشنا شدند و سپس سازمان، فردی را فرستاد تا با من عربی و قرآن کار کند. در این دوره بیشتر مطالعه می‌کردیم و به جلسات سخنرانی شهید مطهری، شهید هاشمی‌نژاد، شهید بهشتی و دکتر شریعتی می‌رفتیم. مطالعات ما بیشتر حول محور مباحث عقیدتی بود. ما در خانه ماشین تایپی داشتیم که به وسیله آن، مطالب سازمان را تایپ می‌کردیم. در سال 52 ارتباط ما با سازمان به کلی قطع شد و در سال 53، از طریق پسرخانه من، مهدی بخارائی، برادر محمد بخارائی، ضارب حسنعلی‌منصور، دوباره به سازمان ملحق شدیم.
علت و نحوه دستگیریتان را بیان کنید.
سلیحی: در خرداد سال 54 در شهر تبریز بودیم که شوهرم را دستگیر کردند. من از روی شواهد از موضوع مطلع شدم. از آنجا که همه ترسم از این بود که ساواک فرزندم را که بسیار کوچک بود از من بگیرد. تصمیم گرفتم به تهران بیایم و او را به دست خانواده شوهرم بسپارم.
اسماعیل نظری: در همان سال، یکی از اعضای سازمان که به این نتیجه رسیده بود که این نحوه مبارزه، بی‌فایده است، کل مجموعه را زیرشکنجه، لو داد. ساعت 5/12 شب بود که به خانه ما ریختند و دستگیرمان کردند. شوهرم را نیمه شب بردند و شکنجه کردند و مرا به زندان انفرادی انداختند. یادم هست که مهرماه بود و هوا سرد... شاید هم من از شدت اضطراب می‌لرزیدم. در سلول جز یک زیلوی چرک و خون‌آلود، چیزی وجود نداشت و من مجبور شدم همان را دور خودم بپیچم. آن شب، عده زیادی را دستگیر کرده بودند و تا صبح صدای فریاد می‌آمد. وحشت عجیبی وجودم را می‌لرزاند که ناگهان صدای اذان را شنیدم و آرامش عجیبی بر دل و روحم حاکم شد. هنوز هم وقتی آن اذان را می‌شنوم، احساس عجیبی پیدا می‌کنم.

هنگام دستگیری، خانوادهایتان متوجه شدند؟

سلیحی: بله، همزمان با دستگیری شوهرم، تیمی در محله پدری ایشان مستقر شدند. من موقعی که به منزل خانواده‌ی شوهرم تلفن زدم، از لحن مادرشوهرم فهمیدم که کسی آنجاست، به همین دلیل به خانه خواهر شوهرم رفتم و کودکم را به او تحویل دادم، اما خانه او هم تحت‌نظربود و هنوز پنج دقیقه از ورود من به خانه او نگذشته بود که مامورین ساواک ریختند و بچه را به طرز فجیعی از من گرفتند و دستگیرم کردند.
اسماعیل ‌نظری: ما وقتی از دستگیری‌ها باخبر شدیم، خانه‌مان را عوض کردیم. ساواک به سراغ صاحب‌خانه قبلی ما رفت و از طریق او به برادرشوهرم دسترسی پیدا کرد و به این ترتیب، خانه جدید ماهم لو رفت. من دخترم را پیش مادرم گذاشتم . در زندان که بودم، بالاخره بعداز شش‌ماه توانستم ملاقات بگیرم. دخترم در هنگام دستگیری ما، چهار ساله بود و هنگامی که بار اول به زندان آمد، مرا نشناخت.

از قبل درباره زندان و شکنجه تصوری داشتید؟

سلیحی: بله، شوهر من همیشه لباس بیرون بر تن داشت که اگر ریختند و او را گرفتند و فرصت تعویض لباس نداشت، با سر و وضع آبرومندی بیرون برود. من هم که این همه آمادگی را در ایشان می‌دیدم، طبیعتاً همیشه آمادگی داشتم.
اسماعیل نظری: قبلاً از کسانی که سرو کارشان به زندان و کمیته مشترک افتاده بود، چیزهایی را شنیده بودیم. از این گذشته، به ما جزو‌ه‌ای داده بودند که در آن توصیه کرده بودند پابرهنه راه برویم تا پوست کف پایمان ضخیم شود و ضربات کابل را تاب بیاوریم. از این گذشته، انسان هنگامی که وارد فعالیت‌های مبارزاتی می‌شود، این اطمینان را دارد که همه‌چیز را تحمل خواهد کرد، و گرنه اصولاً وارد عرصه مبارزه نمی‌شود.

می‌دانستید چه شکنجه‌هایی در مورد شما اعمال خواهد شد؟ چگونه خود را آرام می‌کردید؟

سلیحی: بله، همیشه خبر شکنجه مبارزین به ما می‌رسید. همسرم همیشه توصیه می‌کردند که چند آیه از قرآن را حفظ کنم، چون در زندان، تنها وسیله کمک به ما همین بود و آنها قرآن در اختیارمان نمی‌گذاشتند. شوهرم قرآنی داشتند که همیشه در بیمارستان و در فاصله ویزیت بیماران، آن‌را مطالعه می‌کردند. تمام لحظات فراغت ایشان با انس با قرآن می‌گذشت و آیات زیادی را حفظ بودند. من که به‌هیچ وجه با مبارزین آن سال‌ها قابل مقایسه نیستم، اما واقعاً لطف خدا بود که مقاومت کردم. شانس دیگری هم که آوردم این بود که اطلاعات مربوط به من لو رفته بود و به اندازه دیگران،شکنجه‌ام نکردند.
اسماعیل نظری: از مبارزان دیگر، خبر شکنجه‌ها را شنیده بودم. در لحظه دستگیری به خدا پناه بردم. بزرگ‌ترین هراس همه ما این بود که نکند کسی را لو بدهیم و سخت تلاش می‌کردیم که از هیچ‌یک از ارتباط‌های خودمان حرفی نزنیم و حتی درباره مسائل شخصی هم چیزی نگوییم.

آیا به محض دستگیری از شما بازجویی شد؟ چه شکنجه‌هایی را در مورد شما اعمال کردند؟

سلیحی: خیر، مرا بلافاصله به بازجویی نبردند. شکنجه‌هایی که در مورد من اجرا شدند، عبارتند از کابل و سوزاندن با سیگار. کابل شاید ظاهراً وحشتناک به نظر نرسد، ولی وسیله بسیار زجرآوری بود. گاهی بچه‌ها را آنقدر می‌زدند که تمام بدنشان زخمی می‌شد.
اسماعیل نظری: آن شبی که ما را دستگیر کردند، عده دستگیرشدگان بسیار زیاد بود و در نتیجه نمی‌رسیدند از همه بازجویی کنند. به‌همین دلیل در ساعات اولیه، کسانی را بردند که از نظر اطلاعاتی، برای آنها در درجه اول اهمیت بودند.

از شکنجه های روحی بگویید. شکنجه‌گرهای شما چه کسانی بودند؟

سلیحی: من یک سال تمام در زندان انفرادی بودم. اتاقی بود 5/1 متر در 1متر و تاریک. تحمل آن وضعیت، بسیار دشوار بود. شکنجه بدتر موقعی بود که ما را در پشت اتاق شکنجه به صف می کردند و ما با صدای فریاد بچه‌ها، همه وجودمان می‌لرزید. تمام آن یک سال، لحظه به لحظه شکنجه بود و هر بار که در بند باز و بسته می‌شد، تصور می‌کردیم نوبت ماست. شکنجه‌گر من منوچهری بود و گاهی هم حسینی بازجویی می‌کرد. در طول بازجویی با لگد و فحش، متهم را تحت فشار روحی هولناکی قرار می‌‌دادند و اصولاً لحظه‌ای او را به خودش وا نمی‌گذاشتند.
اسماعیل نظری: شکنجه‌گر من منوچهری بود که چهره وحشتناکی داشت و فحش‌های رکیک می‌‌داد و ما را با بدترین القاب صدا می‌زد. من از خدا می‌خواستم مرا با کابل بزنند، ولی آن الفاظ را درباره‌ام به کار نبرند و به من هتک حرمت نکنند.
در سالی که شما دستگیر شدید، شکنجه‌ها به اوج خود رسیده‌ بود. از آن شرایط بیشتر بگویید.
سلیحی: سال‌های بسیار دشواری بود، رژیم از امکانات امنیتی بسیار قدرتمندی برخوردار بود و از این گذشته گروه‌های اصلی را دستگیر کرده بودند. در آن شرایط واقعاً نمی‌شد کار فرهنگی کرد. خفقان و ظلم به‌قدری زیاد بود که همه فکر می‌کردند حتی یک لحظه را هم نباید از دست بدهند. شیوه مبارزه را شرایط است که تعیین می‌کند. به اعتقاد گروهی که ما در آن فعالیت می‌کردیم، جز مبارزه قهرآمیز، چاره‌ای نمانده بود.
اسماعیل نظری: یادم هست دوماه و نیم پس از دستگیری، ارتباط بعدی ما هم لو رفت. از این زمان به بعد، به شکل انتقامی شکنجه‌مان می‌کردند. معمولاً روزهای جمعه شکنجه‌ای در کار نبود و بازجو‌ها به مرخصی می‌رفتند، ولی در آن جمعه خاص، مرا به اتاق آرش بردند و دیدم شوهرم را از پا آویزان کرده و چنان زده‌اند که زمین زیر سر او پر از خون شده است. صورتش به قدری ورم کرده بود که او را نمی‌شناختم. من که بسیار جوان بودم، با دیدن این منظره به شدت وحشت کردم و آنها هر چه سعی کردند نتوانستند مرا آرام نگه دارند. تلاش می‌کردم هرجور هست خود را به شوهرم برسانم و سرش را در آغوش بگیرم. آنها مرا می‌زدند، موهایم را می‌کندند و سعی داشتند مرا از او جدا کنند. شوهرم با همان حال نزار و هولناک به من می‌گفت آرام باشم، ولی من نمی‌توانستم. بالاخره موقعی که نتوانستند به این شکل از ما حرف بکشند، هر دوی ما را به اتاق حسینی بردند، مرا به تخت بستند و کابل زدند و شوهرم را در دستگاه آپولو نشاندند و شکنجه کردند. آن روز آن قدر به پاهایم کابل زدند که ناخن‌هایم افتادند. شوهر من با آن که اصولاً آدم خونسردی است، اما در اثر شکنجه‌ها،هنوز از پادرد و کمردرد شدیدی رنج می‌برد.

محکومیت شما چقدر بود؟

سلیحی: من ابتدا به اعدام محکوم شدم، ولی چون هنوز هیجده سالم نشده بود و این موضوع از طریق معاینات پزشک قانونی اثبات شد، مشمول قوانین دادگاه نوجوانان و اطفال و به حبس ابد محکوم شدم.
اسماعیل نظری: من هم به شش سال و شوهرم به حبس ابد محکوم شدیم و پس از سه ماه و نیم، ما را از کمیته مشترک به زندان قصر منتقل کردند.

از میان مبارزین، چه کسی تأثیر تعیین کننده روی شما گذاشت؟

سلیحی: شوهرم دکتر لبافی‌نژاد. او برای من یک اسوه کامل و به معنی کلمه، مرد خدا بود. من غالباً با حسرت به او نگاه می‌کردم و هنوز هم وقتی به یاد اخلاص و ایمان او می‌افتم، همین حال و تصور را دارم. خدا را شاهد می‌گیرم که او حتی لحظه‌ای، چه در حرکات، چه تفکر و چه رفتار، به کسی جز خدا فکر نمی‌کرد و رضایت کسی جز خدا را در نظر نداشت. حضور او نه تنها در نظر من که همسرش بودم، بلکه در نظر تمام کسانی که با او سر و کار داشتند، حضوری سرشار از انرژی معنوی بود. این حالت چیزی نیست که بشود آن را با کلمات توصیف کرد. سال‌ها از شهادت ایشان می‌گذرد و من هنوز هم وقتی می‌خواهم به خدا احساس نزدیکی کنم، به یاد او می‌افتم.
اسماعیل‌ نظری: غیراز شوهرم که بدترین شکنجه‌ها را تاب می‌آورد، دکتر لبافی‌نژاد که در سلول کناری من بود، واقعاً مرا به حیرت می‌انداخت. او را هر روز می‌بردند و به شدت شکنجه می‌دادند و هنگامی که برمی‌گشت، به دیوار سلول می‌زد تا به من روحیه بدهد.
از دکتر لبافی نژاد خاطره‌ای را نقل کنید.
سلیحی: در آن سال‌ها خیلی‌ها فکر می‌کردند مبارزه ما با رژیم شاه مثل جنگ پشه و فیل است، اما دکتر معتقد بود که اگر کشته شود، دست‌کم در ذهن یکی دو نفر این سوال مطرح می‌شود که چرا او را کشتند و در نتیجه، آگاهی افراد جامعه در مورد عمق جنایتکار بودن رژیم، بالا می‌رود.
اسماعیل نظری: یادم هست روز عید فطر بود و نگهبان آمد تا دکتر را برای بازجویی ببرد. دکتر به خنده گفت، «روز عید به همه شیرینی می‌دهند و توآمده‌ای که به جای عیدی، مرا به بازجویی ببری؟» غالباً دکتر را به‌قدری می‌زدند که چهاردست و پا به سلولش برمی‌گشت. روحیه مقاوم و ایمان سرشار او قلب مرا از اطمینان پر می‌کرد.

امید داشتید که شرایط تغییر کند؟

سلیحی: هر انسان معتقدی به فرج‌الهی اعتقاد دارد، ولی شرایط ایجاب می‌کرد که سرنگونی رژیم در سال‌های نزدیک غیرممکن به نظر برسد. با وجود این محاسبات ظاهری ناامید کننده بود که مبارزین به تکلیف خود عمل می‌کردند و چیزی را کم نمی‌گذاشتند.
اسماعیل نظری: خیر، شرایط طوری نبود که سقوط رژیم شاه در زمان کوتاه میسر به نظر برسد، با این همه، سعی می‌کردیم کاری را که از دستمان برمی‌آمد، انجام دهیم.

چرا شما و شوهرانتان، آرامش اعتبار اجتماعی و امثال اینها را نادیده گرفتید و دار و ندار خود را به میدان مبارزه آوردید؟

سلیحی: همه اینها به آگاهی انسان از تکلیف و وظیفه برمی‌گردد. این احساس تکلیف، هر زمان به شکلی جلوه می‌کند، ولی ماهیت آن تغییر نمی‌کند. برای من روشن شده بود که مقابله با رژیم ستم‌شاهی، یک تکلیف است و اگر ریا تلقی نشود، احساس می‌کردم که اگر به وظیفه‌ام عمل نکنم، جوابی ندارم به خدای خودم بدهم.

بسیاری از کسانی که با آنها در مورد سال‌های زندان و شکنجه صحبت کردیم، با نوعی شادمانی درونی از آن سال‌ها یاد می‌کنند، به نظر شما چرا این‌گونه است؟

سلیحی: البته شکنجه که فی نفسه چیز خوشایندی نیست. گمان می‌کنم آنچه که شما به آن اشاره می‌کنید، آرامش درونی حاصل از ادای تکلیف است. انسان وقتی چیزی یا کسی را که به آن وابسته و دلبسته است، در راه خدا ایثار می‌کند، در عین حال که رنج ناشی از مصیبت را به دوش می‌کشد، لذت خاصی را نیز تجربه می‌کند که معمولاً هم قابل تکرار نیست. نفس مصیبت و رنج حاصل از آن را نمی‌توان انکار کرد، ولی صبر بر مصیبت، همان‌گونه که در قرآن آمده است، موجد شادمانی و رضایت درونی است.
اسماعیل‌نظری: شکنجه شادمانی ندارد، اما همدلی بین افراد، صداقت، اعتماد به هم، فداکاری برای هم و اعتقاد محض به آرمان و هدف و انجام وظیفه، احساسی است که در شرایطی غیر از آن دوران، به آن شکل برای من به تمامی تکرار نشد.

در لحظاتی که به شدت دچار اضطراب می‌شدید، چگونه خود را تسلی می‌دادید؟

سلیحی: من آیاتی را که حفظ کرده بودم، تکرار می‌کردم و با عبادت و ذکر خود را آرام می‌کردم.
اسماعیل نظری: همیشه هنگامی که قرار بود مرا برای بازجویی ببرند، دچار اضطراب شدیدی می‌شدم و دائماً دعا می‌کردم که خداوند به من آرامش بدهد. احساس نزدیکی به خدا در آن روزها و شب‌های مصیب‌بار، تجربه بسیار شگفت‌انگیزی بود. یادم هست یک بار که بسیار مضطرب شده بودم، ناگهان روی دیوار زندان چشمم به این آیه افتاد: «ولا تحزن، ان‌الله معها» و چنان آرامشی در خود احساس کردم که مطمئن شدم نمی‌توانند از من اعتراف بگیرند. این لحظه‌ها، لحظات ناب و بی‌بازگشتی هستند.

شکنجه و زندان، جنگ و گریز و زندگی سراپا تنش و اضطراب ناشی از مخفی‌کاری و خفقان، چه تأثیری برای ارتباط شما و همسرتان گذاشت؟

سلیحی: ما رابطه‌ای بسیار عمیق، خدایی و عاشقانه داشتیم. وقتی فهمیدم که برای ایشان حکم اعدام صادر شده و قرار است شهید شوند، افسوس خوردم که چرا از ایشان جا ماندم. ساواک به من اجازه داد که با ایشان ملاقات کنم، با این امید که ایشان اطلاعات ارزشمندی را به من منتقل کنند و بعد، آنها زیرفشار و شکنجه‌، اطلاعات را از من بگیرند. دکتر در دادگاه گفته بودند اعضایی را که در سازمان از نظر ایدئولوژی تغییر موضع داده‌اند، قبول ندارند و از سازمان، فقط به عنوان ابزاری برای مبارزه استفاده کرده‌اند. قرار بود حکم اعدام ایشان و چند تن دیگر را نزد شاه ببرند تا او تأیید کند. از آنجا که پرونده آنها مربوط به مستشاران آمریکایی بود که توسط سازمان ترور شده بودند، آمریکا برای شاه، ضرب‌الاجل تعیین کرده بود تا در فرصت کوتاهی، عاملان ترور را دستگیر و اعدام کند. شاه می‌خواست با این کار به آمریکا خوش خدمتی کند و در واقع، شاکی اصلی پرونده شوهر من و چند تن دیگر، دولت آمریکا بود. شوهرم به من گفت که ده روز دیگر اعدام خواهد شد. نکته جالب اینجاست که من کمترین اضطراب و تردیدی را در ایشان ندیدم و این برخورد در سال‌هایی که کمترین امیدی به پیروزی وجود نداشت و شاید حتی نام شهدا در تاریخ ثبت نمی‌شد، اوج خلوص او و مومنان به خدا را نشان می‌دهد.

شما چگونه با شوهرتان آشنا شدید؟

سلیحی: من 16 سال داشتم. خانواده من و شوهرم اصفهانی هستند و مردم اصفهان به تدیّن شهرت دارند. مادرشوهرم از بستگان خود خواسته بودند چنانچه در خانواده‌ای مذهبی، دختری را سراغ دارند، به ایشان معرفی کنند. سرانجام خانواده‌ عمه شوهر من، مرا معرفی کردند و مراسم عادی خواستگاری و ازدواج صورت گرفت.
اسماعیل نظری: به شیوه عادی و از طریق خواستگاری و معرفی خانواده‌ها.

رشته تحصیلی شما چیست؟

سلیحی: لیسانس مامایی و فوق لیسانس بهداشت مادر و کودک.

فرزندان شما چند سال دارند و از نظر خصائل چقدر شبیه شما و پدرشان هستند؟

سلیحی: من فقط یک پسر دارم که در هنگام دستگیری من و پدرش یک سال و نیم داشت. او پسری عاقل و با پشتکار است که حضورش در تمام این سال‌ها، اندوه فقدان همسرم را بر من آسان کرده است. من در تمام طول این سال‌ها، سعی کرده‌‌ام با کمک نشریات و کتاب‌هایی که درباره دکتر چاپ شده است، پسرم را با شخصیت پدرش آشنا کنم.
اسماعیل نظری: چهار فرزند. دو دختر و دو پسر. دختر بزرگم متولد سال 50، دختر دیگرم متولد سال 61 و پسرهایم به ترتیب متولد سال‌های 59 و 64 هستند. من جز در مواردی شبیه به همین مصاحبه، هرگز از آن روزها صحبت نمی‌کنم و اعتقاد دارم رنجی که بر من گذشت، در مقایسه با شکنجه‌هایی که دیگران تحمل کردند، چیزی نیست.

در طی سال‌های دشوار زندان و پس از آن چه کسانی به شما کمک کردند؟

سلیحی: پدرشوهرم و مادرشوهرم. هنگامی که من در زندان بودم، پسرم نزد آنها بود. پس از آن از زندان آزاد شدم، فرزندم تا ماه‌ها مرا نمی‌‌شناخت و مدتی طول کشید به من عادت کرد. او در واقع هنگامی غم فقدان پدر را احساس کرد که در هشت سالگی، پدرشوهرم را از دست داد.
اسماعیل نظری: دختر من نزد مادرم بزرگ شد. او را هر چند وقت یکبار می‌آوردند تا با من و پدرش ملاقات کند، بنابراین، ما را خوب می‌شناخت.

برای کسانی که با کوچکترین ناملایمتی نا‌امید می‌شوند، چه صحبتی دارید؟

سلیحی: زندگی صحنه ابتلا و امتحان است و انسان هر روز به شکلی مورد آزمون الهی قرار می‌گیرد. باید دعا کنیم که خداوند، عاقبت همه ما را به خیر کند. چه بسا افرادی که سوابق درخشان مبارزاتی داشته‌اند، اما به یک باره تغییر موضع داده و همه آن سوابق را به یاد داده‌اند. در عین حال، کسانی هم بوده‌اند که ظاهراً وجاهتی نداشته‌اند، اما ناگهان تبدیل به چهره‌ای شاخص و شهیدی والا‌تبار شده‌اند، خلوص نیت و ادای تکلیف و معامله با خدا، رمز شادمانی است.
اسماعیل نظری: امید به یاری خداوند و دعا در حق یکدیگر، همدلی، صداقت و ساده‌زیستن، رمزشادمانی است. به اعتقاد من، انسانی که آرمان دارد و برای اعتلا و حفظ آن، رنج را بر خود می‌پذیرد. هرگز ناامید نمی‌شود.

در طی این سال‌ها، چگونه با دلتنگی‌های خود کنار آمده‌اید؟

سلیحی: با توکل به خدا و تلاش برای خدمت به خلق خدا،
اسماعیل نظری: من در کنار شوهر و فرزندانم، زندگی سعادتمندانه‌ای داشته‌ام و خوشبختانه، با توکل به خدا، لحظات دلتنگی من، طولانی نیستند.

اگر خدای نکرده، شرایطی شبیه به آن سال‌ها به وجود آید، آیا حاضرید فرزندانتان همان مصائبی را که شما و پدرشان تحمل کرده‌اند، تحمل کنند؟

سلیحی: در برابر احساس وظیفه‌، هیچ مانعی بزرگ جلوه نمی‌کند، مگر اینکه انسان بخواهد به خدا پشت کند. به عنوان یک مادر، نمی‌دانم چه خواهم کرد، ولی از خدا می‌خواهم در هر شرایطی آنچه را که تکلیف من است. درست انجام بدهم.
اسماعیل نظری: شکنجه نه، ولی اگر جنگ شود، همان‌طور که شوهرم به جبهه رفت، حاضرم فرزندانم هم بروند و بجنگند.

بزرگ‌ترین معلم بشر به نظر شما چیست؟

سلیحی: رنج! درست مثل نمدی که خاک بر آن می‌نشیند و چوبش می‌زنند تا غبارها از وجودش پاک شود و یا طلایی که در کوره می‌گدازند تا ذوب شود و خلوص پیدا کند.
آیا رفاه، آدمی را دچار پوچی و زندگی را از معنا تهی می‌کند.
سلیحی: نمی توان حکم کلی داد. موضوع مهم در شکل‌گیری شخصیت آدمی، احساس تکلیف و وظیفه است. نمی‌توان گفت اگر کسی در رفاه بزرگ شود، لزوماً احساس مسئولیت نمی‌کند و اگر فردی محرومیت بکشد، مسئولیت‌پذیر خواهد شد. انسان هنگامی که به چرائی وجود و هستی خودآگاه شود و بداند که تکلیفی دارد، طبیعتاً کاری را می‌کند که موجب رضایت خداوند است. به اعتقاد من، شرایط بیرونی، هر چند در ایجاد احساس مسئولیت تأثیر دارند، اما آن‌قدرها که تصور می‌شود، تعیین کننده نیستند، کمااینکه در میان مبارزان، در تمام دوره‌ها، افراد فراوانی بوده‌اند که دچار محرومیت‌های اقتصادی نبودند، ولی بنا به احساس تکلیف، از همه چیز خود گذشتند.

چه موقع آزاد شدید؟

اسماعیل نظری: در چهارم آبان سال 57، یعنی روز تولد شاه می‌خواستند ما را آزاد کنند که از زندان بیرون نیامدیم. فردای آن روز به اصرار دیگران که می‌گفتند شاید دیگر چنین فرصتی پیش نیاید، زندان را ترک کردیم.

هنگامی که پس از سال‌ها به دیدن موزه عبرت رفتید چه احساسی داشتید؟

اسماعیل نظری: با این که موزه عبرت با کمیته مشترک آن سال‌ها قابل قیاس نیست، ولی اولین بار که به آنجا رفتم، چنان فشاری را تحمل کردم که تا سه روز خواب و خوراک نداشتم.

و سخن‌ آخر؟

سلیحی: سخن آخر این که ابتدا دعا کنیم خداوند، همه ما را به راه راست هدایت کند و در جهانی که جوانان ما از هر سو در معرض عناصر مخرب هستند، محیط خانواده را سرشار از معنویت و اعتقاد به خداوند کنیم و به فرزندان خودمان نان حلال بدهیم، زیرا هفتاد تا هشتاد درصد شخصیت فرزند در محیط خانواده شکل می‌گیرد و در صورت استحکام و قوام شخصیتی فرد، عناصر بیرونی نمی‌توانند یکسره بنیان شخصیت او را زیر و رو کنند. ما تلاشمان را می‌کنیم و عاقبت امور به دست خداوند است. دعا می‌کنم خداوند در فرج آقا امام زمان(عج) تعجیل فرماید و عاقبت خیر برای همه، به ویژه جوان‌ها، آرزوی قلبی من است.
اسماعیل نظری: آرزوی عاقبتی سرشار از خیرو برکت و لحظاتی مملو از شادمانی و سرافرازی برای همه.
منبع:نورپرتال

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
زهر خون دلی سروی قدافراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

منبع:نورپرتال


دستگیری امام و عزیمت علما به تهران برای حمایت از امام

زمانی که حضرت امام در پادگان عشرت آباد تهران زندانی بودند آقای حاج شیخ علی رامهرمزی، معروف به بهبهانی برای عیادت ایشان به تهران آمد و به منزل حاج آقا رضا زنجانی وارد شد و من در آنجا به دیدن ایشان رفتم. آقای سیدکاظم شریعتمدار هم به دیدن ایشان آمده بود. در همان ساعتی که ما آنجا بودیم، مأمورین آمدند و به آقای بهبهانی رامهرمزی فشار آوردند که شما برگردید بروید، چرا به تهران آمدید؟ ایشان هم گفتند: «من حرفی ندارم و بر می گردم» ولی آقای شریعتمداری، تلفنی با یک مقامی که احتمالا از سازمان امنیت بود صحبت کرد و گفت: «آقای بهبهانی خودش می رود، به او معترض نباشید.» آنها هم به مأمورین دستور دادند که معترض نباشند. فقط من و آقای حاج شیخ فضل الله محلاتی و حاج آقا رضا زنجانی پیش آقای بهبهانی بودیم و بقیه رفته بودند.
ما توی اطاق نشسته بودیم که دیدم از پله ایوان منزل ایشان یک آقای محترم و معمم بالا آمد و تا آمد، آقای حاج شیخ فضل الله نجفی که نشسته بود به ما گفت: «شما بروید» من گفتم:«این آقا می آید، خوب نیست ما برویم». گفت: «این آقا، بهبهانی است و از بهبهانی های معروف نیست، روابط زیادی با دولت دارد و صلاح نیست که شما با او ملاقات کنید، بهتر است بروید». ما هم رفتیم.
در هر صورت، جلسات زیادی در این رابطه برگزار می شد و ما هم در این جلسات شرکت می کردیم. ضمنا با امام هم روابط محرمانه ای داشتیم که گاهی پیغامی به ایشان می دادیم و ایشان هم پیغام به ما می دادند.
مرحوم برادرمان آقای هندی هم با واسطه هایی، توانستند در زندان با امام ملاقات کنند. من تقاضای ملاقات کردم، موافقت نکردند.

ملاقات با امام در زندان پادگان عشرت آباد

من به وسیله ارتباطی که با برادرزاده نصیری، رئیس شهربانی وقت، داشتم، درخواست ملاقات کردم. نصیری هم موافقت کرد و به اتفاق یکی از دوستان، برای ملاقات امام به عشرت آباد رفتیم. وقتی به در پادگان رسیدیم، گفتند: «ماشین حق ندارد داخل محوطه باغ پادگان بیاید». از ماشین پیاده شدیم و به داخل باغ رفتیم. اول باغ، دست چپ، ساختمانی بود که مأمورین شهربانی در آنجا سکونت داشتند. وقتی وارد شدیم فقط دو صندلی در آنجا بود، که روی یکی از آنها رئیس پادگان نشسته بود و من هم روی صندلی دیگر نشستم. به او گفتم که: «می خواهم با آقا ملاقات کنم». او گقت: «پسر آقای محلاتی آمده است که با پدرش ملاقات کند، هر وقت برگشت نوبت شما می شود.»
نوبت ما که شد با همان رئیس پادگان برای ملاقات امام رفتیم. به من گفت: «شما فقط احوالپرسی کنید و در امور سیاسی با آقا صحبت نکنید.» گفتم:«بسیار خوب، من خودم می دانم.»
وارد محوطه ای شدیم که از باغ جدا شده بود، ولی دیوار نداشت. رفتند که به امام اطلاع بدهند، هنگامی که برگشتند، گفتند: «آقا مشغول نماز است.» رئیس پادگان گفت: «ما می رویم در یکی از همین اتاقها منتظر می شویم تا آقا از نماز فارغ شوند». طولی نکشید که آمدند و گفتند: «آقا از نماز فارغ شده اند». سپس ما به اتاق امام رفتم. در اتاق، تختی بود و امام روی آن نشسته بودند. چند صندلی هم داخل اتاق بود. امام از تخت پائین آمدند و روی صندلی نزدیک من نشستند. رئیس پادگان نیز نشست ولی دو مأمور سرپا ایستادند.
من با امام صحبت کردم و تمام مطالب را به ایشان گفتم. اظهار داشتم: «آقای شریعتمدار تقاضای ملاقات دارند موافقید یا خیر؟» گفتند: «مگر ایشان به تهران آمده اند؟» گفتم: «آری، تازه آمده اند و منزل آیت الله خوانساری وارد شده اند». ایشان پرسیدند: «چرا آمده اند؟» پاسخ دادم: «کار داشتند!» آنگاه گفتم:«آقای یاوری و آقای بحرالعلوم هم از رشت آمده بود. آیت الله آملی (که در تهران بودند) سلام رساندند، آقای میلانی هم آمده بودند و سلام رساندند» و یک یک اسامی علما را گفتم که ایشان متوجه بشوند همه در تهران جمع شده اند. آنگاه پرسیدم: «اجازه می دهید شهریه طلاب قم را منظم بپردازیم؟» گفتنذ: «بله». گفتم: «آقای آملی ظاهرا تقاضا داشتند اجازه بدهید بازارهای تهران و شهرستانها که تعطیل است باز شود». امام پرسیدند: «مگر تعطیل است؟» گفتم: «آری تعطیل است». گفتند: «باز کنند، مانعی ندارد». گفتم: «حوزه های درس هم تعطیل است، اجازه می دهید درس شروع شود؟» گفتند: «آری» . غرض من از این سوال و جوابها این بود که ایشان را به مهمترین اوضاع کشور و پیامدهای دستگیری معظم له آگاه سازم. ایشان هم کاملا از اوضاع مطلع شدند و سپس خداحافظی کردیم و به منزل برگشتیم تا در جلسات شرکت کنیم.

ملاقات علما با پاکروان و درخواست آزادی امام

آقای میلانی در باغی، در خیابان امیریه سکونت داشتند، ما به ملاقات ایشان رفتیم. آقای میلانی به پسرشان گفتند: «به پاکروان – رئیس ساواک وقت – تلفن بزنید و پیغام بدهید که من می خوام با او صحبت کنم». او رفت و آمد و گقت: پاکروان نبود! آقای میلانی گفت: «بگوئید، پاکروان را پیدا کنند، من حتما می خواهم با او صحبت کنم». پاکروان را پیدا کردند و او گفت: «من فلان روز – و یک روزی را معین کرد – می آیم». آنگاه آقای میلانی به من گفت: «شما هم در آن ساعتی که او می آید، به اینجا بیائید». من گفتم: «در آن روز در آن ساعت آقای خوانساری وعده کرده اند منزل من بیایند». ایشان گفتند: «من به آقای خوانساری تلفن می زنم که ایشان هم به اتفاق شما بیایند». همین طور هم شد. آقای خوانساری با آقای رسولی آمدند و آقای میلانی تلفن کردند و به اتفاق رفتیم.
روز موعود فرا رسید و ما همه در یک اتاقی در منزل آقای میلانی نشسته بودیم و آقای آملی، آقای علومی (داماد آقای بروجردی)، آقای شریعتمدار و آقای جزایری هم بودند. ناگهان پاکروان وارد شد و آقایان احترام زیادی به او گذاشتند. او هم رفت در صدر مجلس بین آقای میلانی و آقای شریعتمدار با تبختر و تکبر نشست.
پاکروان با کمال شدت و تندی رو به آقایان کرده گفت:« چرا به تهران آمده اید؟ چرا بر نمی گردید؟ بروید از تهران بیرون، اینجا حکومت نظامی است و اجتماعات در حکومت نظامی ممنوع است. شما باید به منزلهایتان برگردید، و اگر برنگشتید، حکومت نظامی به تکلیفش عمل خواهد کرد!» آنها سکوت کردند.
آقای شریعتمدار، آهسته به آقای میلانی گفت:«صحبت نکنید» ایشان صحبت نکردند. ناگهان آقای علومی داماد مرحوم آقای بروجردی با کمال شدت و عصبانیت به پاکروان حمله کرد و گفت: «این چه اوضاعی است درست کرده اید؟ چه می خواهید بکنید؟ شما هرگز قادر نیستید آیت الله خمینی را تبعید کنید و به جایی بفرستید، این امر برای شما از محالات است! دست از کارهای زشتشان بردارید».
پس از او آقای جزایری هم با کمال شدت با پاکروان صحبت کرد. پاکروان برخاست و از منزل بیرون رفت. و طولی نکشید که دستور استخلاص امام و آقای قمی و آقای محلاتی صادر شد. آن دو آقا آزاد شدند و بنا بود امام را هم آزاد کنند.
ما به وسیله آقای پناهی که داماد همشیره مان بود و در عشرت آباد معلم بود (گرچه نظامی هم نبود ولی استاد نظامیها بود) پیغامی به امام دادیم. من مطلبی را به این شرح خدمت ایشان نوشتم که: «شما را بنا است امروز آزاد کنند و پاکروان برای آزادی شما به آنجا می آید و قصد دارد شما را به منزل «نجاتی» ببرد و نجاتی آدم خوشنامی نیست، صلاح نیست شما به آنجا بروید، لذا موافقت نکنید». من آن کاغذ را به پناهی دادم و او هم پیغام را به امام رساند، امام در پاسخ نوشتند: «ما راهی نداریم جز اینکه قبول کنیم و به منزل نجاتی برویم، ولی بیش از یک شب در آنجا نیستیم و بعدا باید منزل بگیریم، فعلا رفتن به آنجا اشکال ندارد».
هنگامی که نزدیک بود امام آزاد شود، مهندس کشاورز دامادمان را به اتفاق اخوی، مرحوم آقای هندی، فرستادم به طرف عشرت آباد که دم در ورودی منتظر امام بشوند ولی مأمورین اجازه ندادند و نگذاشتند بمانند و آنها هم برگشتند. طولی نکشید که امام را آزاد کردند و به منزل نجاتی در داویه فرستادند و ما هم به آنجا روانه شدیم. وقتی رفتیم، دیدیم خیابان خیلی شلوغ و پر سر و صدا است و جمعیت موج می زند. مأمورین شهربانی هم سواره و پیاده در حرکتند و مراقب مردم، ولی متعرض کسی نمی شوند. مردم روبروی ساختمانی که امام در آنجا بود جمع شده بودند. من هم به آنجا رسیدم و وقتی وارد منزل شدم، امام نشسته بودند و عده ای از آقایان از جمله آقای فلسفی، آقای قمی و آقای محلاتی هم در خدمت امام بودند. من تا مدتی آنجا بودم و چون وقت نماز شده بود و می خواستم دست و صورتم را آب بکشم و آب کر هم چندان در اختیار نبود – و من هم به اصطلاح آقایان وسواسی هستم – لذا خداحافظی کردم و به منزل بازگشتم.
بار دیگر که می خواستم برگردم، مامورین جلوگیری کردند و من ناچار شدم برای ملاقات امام، به توسط خواهرزاده دکتر نصیری و مهندس محتشمی که همکارش بود، سوار ماشین خواهرزاده نصیری بشوم و با آنها برویم. خواهرزاده نصیری با خود نصیری روابط خوبی نداشت ولی با مهندس محتشمی شریک بود. چون می دانستم که اتومبیل او را نمی توانند جلوگیری کنند، لذا ناچار با آنها رفتم.
وقتی پیاده شدیم که بر امام وارد شویم، مامورین ممانعت کردند، مهندس محتشمی و یکی دیگر که ظاهرا مهندس کشاورز بود، برگشتند ولی من هیچ به حرفهای مامورین گوش ندادم و بر امام وارد شدم و با ایشان ملاقات نمودم.
از آن پس قرار شد امام از آن منزل بیرون روند و منزلی تهیه کنند. در قیطریه، آقای حاج روغنی تقاضا کردند که امام به منزل ایشان بروند و امام هم به آنجا منتقل شدند و ما چند نفر معدود بودیم که حق ملاقات داشتیم و دیگران را اجازه نمی دادند. مامورین هم مرتب جلو ساختمان ایستاده بودند و مراقب مردم بودند که کسی نزدیک نیاید.
بعد از منزل حاج روغنی، امام منزل دیگری تهیه کردند و در آنجا هم ما با ایشان ملاقات می کردیم تا اینکه پس از مدتی، آزاد شدند و به قم بازگشتند.
لازم به تذکر است که تاریخ انتقال امام از زندان به منزل نجاتی یعنی روز آزادی امام از زندان، دوازدهم ربیع الاول 1382 قمری و مصادق با یازدهم مرداد 1342 شمسی بود.

برخورد شریعتمداری و هاشمیان

مطلب دیگری که در همان روزها رخ داد این بود که روزی با آقای خادمی اصفهانی به منزل آقای حاج میرزا عبدالله چهل ستونی (سعید) برای دیدار و جلسه رفتیم، علما هم طبق معمول به آنجا آمده بودند. وقتی به منزل رسیدیم در منزل بسته بود، پسر آقای حاج میرزا عبدالله آمد و گفت: «ما در منزل را بسته ایم که مامورین نیایند».
وارد شدیم و سایرین هم آمدند، اتاق پر از آقایان و علما بود. آقای شریعتمدار نمی دانم چه گفتند، ولی اجمالا سخنی گفتند که به نفع امام نبود. آقای هاشمینان سرپا بلند شد و با کمال تندی و شدت به آقای شریعتمدار توهین کرد و گفت که «شما می خواهید امام را از تهران به جای دیگری تبعید کنند و ....» . آقای هاشمیان از اقوام آقای رفسنجانی هستند و خیلی باشهامتند.
از آن منزل هم که رفتیم، باز مواجه با اهانت و اذیت مامورین شدیم ولی هر چه اذیت مامورین بیشتر می شد توجه عموم مردم به آقایان و علما زیادتر می شد و هر چه آنها بیشتر بی احترامی می کردند، توجه مردم به مساجد و منابر و روحانیت بیشتر می شد.

تبعید امام به ترکیه

جریان از این قرار بود که در سال 1343 لایحه مصونیت آمریکائیها تحت عنوان کاپیتولاسیون در دولت، محرمانه تصویب شد و بعد هم لایحه را محرمانه به مجلسین داده و در مجلس شورای ملی و مجلس سنا تصویب گردید.
من اطلاع پیدا کردم که این قضیه، محرمانه در دولت و مجلس مطرح است، لذا آقای حاج شیخ علی سهرابی ریحانی خمینی را خدمت امام فرستادم و به شرحی به ایشان نوشتم که جریان کاپیتولاسیون به طور محرمانه در مجلس و دولت مطرح است و می خواهند آن را تصویب کنند و یک شرحی هم به آیت الله گلپایگانی نوشتم و توسط آقای سهرابی فرستادم. امام جواب دادند به اینکه: «متن لایحه ای را که در جریان است برای من بفرستید که من از متن آن مطلع شوم و نمی گذارم محرمانه بماند و اقدام می کنم و آنها را رسوا می نمایم». من پاسخ دادم که : «متن لایحه را نتوانسته ام به دست بیاورم ولی از جریان اطلاع پیدا کرده ام». در نامه بعدی جواب دادند که: «من خودم لایحه را بدست آورده ام و دیگر نمی گذارم این قضیه، به صورت محرمانه مطرح باشد».
بدین سان در روز چهارم آبان 43 که مصادق بود با 20 جمادی الثانی 1384 روز ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها (که همین روز، سالروز تولد خود ایشان هم هست) با نگرانی و تأثری عمیق، نطق مفصلی را ایراد کردند و مردم را از جریان کاپیتولاسیون مطلع نمودند و مسائل را هم خیلی روشن و هم شدید و غلیظ بیان کردند، و نوار سخنرانی ضبط شد و در تمام ایران منتشر گردید.
چند روز بعد که مصادف با 13 آبان 43 بود، شب هنگام مأمورین رژیم، منزل را محاصره کردند و ایشان را دستگیر کرده، سوار یک اتومبیل شورلت کردند و به تهران بردند و اول طلوع آفتاب 13 آبان ایشان را با سرهنگ افضلی که مأمور ساواک بود به ترکیه تبعید کردند.
رادیو خبر تبعید آقا را منتشر کرد، در روزنامه ها و جراید هم نوشتند. مردم که از جریان باخبر شدند، فورا بازارها و مساجد را تعطیل کردند ولی در خیابانها اجتماع نکردند که زد و خورد شده و منجر به کشتار و قتل عام گردد همانگونه که در 15 خرداد رخ داد.
دولت که سخت عصبانی شده بود، مامورین خود را واداشت مغازه های تجار معروف تهران را مهر و موم بکنند و جلوی در آنها را تیغه بکشند و شنیده شد که از پشت بامها به داخل برخی مغازه ها رخنه کرده و امول مومنین را غارت کرده بودند.

دستگیری آیت الله حاج آقا مصطفی خمینی

همان روز تبعید امام (13 آبان) پسر بزرگ ایشان، مرحوم حاج آقا مصطفی – بر حسب تقاضای بعضی از آقایان – به منزل آیت الله مرعشی رفتند که با ایشان صحبت کنند. در منزل آیت الله مرعشی و منزل سایر علما همه بسته بود. در زدند و پس از باز شدن در، وارد منزل شدند و در را بستند. طولی نکشید که مامورین و کماندوها از دیوار منزل آقای مرعشی به داخل منزل رفته و حاج آقا مصطفی (ره) را دستگیر کردند و به شهربانی قم، منتقل و از آنجا به زندان قزل قلعه تهران روانه ساختند. ایشان 57 روز در زندان بودند و پس از آن، در روز 24 شعبان 1384 مصادف با 8 دی ماه 1343 از زندان آزاد شدند ولی به او گفتند: «شما لازم است به ترکیه بروید و با پدرتان ملاقات کنید» مقصودشان این بود که حاج آقا مصطفی در ایران نباشد و به بهانه ملاقات با پدر، او را هم تبعید کنند.
وقتی مرحوم حاج آقا مصطفی از زندان آزاد شد، مطلع شد که من در تهران در منزل مهندس کشاورز هستم، لذا به آنجا آمد که با هم به قم برویم و به من گفت: «با هم به قم می رویم و من یک شب برای زیارت و خداحافظی می مانم و روز بعد باید بلافاصله به تهران برگردم که به ترکیه برای ملاقات پدرم روانه شوم». من هم خیلی خوشحال شدم. آنگاه ایشان به منزل آقای ثقفی رفتند و روز بعد، اول طلوع آفتاب آمدند به منزل مهندس کشاورز – همانجا که ما بودیم – و با هم به خیابان شوش رفتیم و از آنجا به طرف قم، با یک سواری کرایه رهسپار شدیم.
وقتی به قم رسیدیم، ایشان به زیارت حضرت معصومه (س) مشرف شدند. در همان وقت، جنازه ای را به حرم آورده بودند و مردم مشغول تشییع بودند. مردم تا حاج آقا مصطفی را دیدند، جنازه را کنار گذاشته و آمدند به طرف ایشان، و او را از حرم تا منزلشان بدرقه کردند. در مسیر راه وقتی به مسجد موزه رسیدند، آیت الله مرعشی مشغول درس دادن بودند که فورا درس را تعطیل کردند و مرحوم حاج آقا مصطفی، چند دقیقه ای روی پله دوم همان منبری که آیت الله مرعشی درس می گفتند، نشستند تا طلاب او را ببینند و بعد حرکت کردند و به منزل رفتند و در آنجا دیدن ها و ملاقات ها شروع شد.
دوستان به حاج آقا مصطفی گفتند که صلاح نیست به ترکیه بروید. فردای آن روز که بنا بود ایشان در تهران باشند، از طرف سازمان امنیت تلفن زدند و با شدت و عصبانیت به ایشان گفتند: «چرا نمی روید؟» حاج آقا مصطفی پاسخ دادند: «مادرم اجازه نمی دهد و من برخلاف میل مادرم کاری نمی کنم». بعد از اینکه این مطلب را می گوید، از پشت تلفن به او بد و بیراه می گویند. پس از آن بدیعی آمد، ایشان را گرفته و به تهران برد، از آنجا نیز وی را سوار هواپیما کرده و به ترکیه فرستادند.
مدتی بعد، به خاطر واکنش گسترده مردم و علما، رژیم به این نتیجه رسید که امام را از ترکیه به عراق منتقل کند. پیراسته سفیر ایران در عراق بود. وی پسر حاج معتمدالسادات از دوستان قدیمی و باسابقه ما بود. پیراسته خیلی چیز فهم بود و با شاه زیاد ملاقات داشت، شاه در مسائل مملکتی با او نیز مشورت می کرد. در همین قضیه تبعید امام به عراق، شاه از پیراسته صلاح می جوید. وی این کار را تأیید می کند و می گوید: "ایشان وقتی به نجف بروند در دهن شیر می افتند. چون در مقابل آقای حکیم که در نجف است، ایشان یک طلبه محسوب می شوند و کاری نمی کنند».
بنابراین امام و حاج آقا مصطفی را سوار هواپیما می کنند و به بغداد می فرستند. در بغداد اینها را تنها در خیابان رها می کنند و می گویند خودشان بروند یک ماشینی کرایه کنند که به کاظمین یا جای دیگری بروند.
بعد از اینکه اینها به بغداد می رسند، خبر به حاج آقا محمد شیرازی در کربلا می رسد. ایشان موقعیت خیلی خوبی داشت. به علما و مردم اطلاع می دهد و جمعیت زیادی برای استقبال امام به بغداد می روند و ایشان را به کربلا و سپس به نجف می برند. در تمام میدانها جمعیت استقبال کننده بود.
بعد شاه به پیراسته اعتراض می کند که: «تو گفتی وقتی به دهن شیر برود، کاری نمی کند و ....».
حضرت امام در نجف درس خارج فقه و اصول را شروع کردند و موقعیت ایشان خیلی خوب شده بود تا اینکه صدام با ایشان بهم زد و برای منزلشان مراقب گذاشت که کسی رفت و آمد نکند. حتی در صحن هم که برای زیارت می رفتند، مراقب وی بودند. تا اینکه ماجرای سفر ناتمام به کویت و از آنجا فرانسه پیش آمد.

نقشه از بین بردن امام

دفعه اول که امام را دستگیر کردند و به زندان قصر و سپس به عشرت آباد بردند شاه قصد داشت به هر صورت ممکن ایشان را از بین ببرد ولی بعضی ها مخالفت کردند.
یکی از اینها «علم» بود. عباس میرزا پسر سردار حشمت که با محمد رضا شاه ارتباط داشت و با ما نیز سابقه زیادی داشت به علم می گوید که: «قتل آیت الله خمینی در زمان شما، برای شما و پدرتان ننگ تاریخی دارد و این بدنامی تا ابد باقی خواهد ماند. این عمل غلط است، نگذارید که شاه مرتکب آن بشود».
این بود که «علم» به شاه می گوید: «این کار به صلاح نیست». ولی شاه می گوید: «خیر، باید انجام شود». بعد پاکروان نزد شاه می رود و می گوید: «این عمل را انجام ندهید». شاه عصبانی شده به پاکروان می گوید: «شما هر غلطی می خواهید بکنید». این بود که اعدام منتفی شد. محمدرضا شاه سه چهار سال اول سلطنت قدری کنار بود و وزراء در کارها دخالت می کردند. بعد هم خودش جلو آمد و همان کارهایی که رضاشاه انجام می داد دنبال کرد. اعمال زور و تقلب می کرد. چنان که زندان و تبعید حاج آقا مصطفی بر طبق هیچ حکمی و هیچ قانونی صادر نشده بود. همین طور او را زندانی کرده سپس به صورت تبعید به ترکیه و عراق فرستادند.
پیراسته با ما خیلی همکاری می کرد. حتی از او تقاضا کردیم که اقدام به استخلاص چند نفر زندانی بکند که یکی از آنها شیخ جلال آل طاهر (اهل خمین، مقیم کرمانشاه) و دیگری آقای دستغیب شیرازی و یکی هم شیخ علی اصغر احمدی دایی زاده ما بود. پیراسته هم با میرزاحسن خان مستوفی به آن محل رفته و با سماجت موجبات استخلاص آنها را فراهم کردند.

دعوت دولت از من برای ملاقات امام در ترکیه

هنگامی که حضرت امام به ترکیه تبعید شدند، دربار دستور داده بود که من و آیت الله خوانساری برای دیدن امام به ترکیه برویم. ما به دعوت آیت الله حاج سیدمحمدعلی آملی به تهران آمدیم. دهه اول ماه شعبان بود. در تهران با آقای آملی ملاقات کردم. جشن و چراغانی در تهران زیاد بود، شب 15 شعبان به مسجد آقای فضل الله خوانساری رفتیم. جشن و پذیرایی در آنجا برقرار بود. آن افسری هم که سرهنگ افضلی باشد در آنجا حضور داشت.
سرهنگ افضلی به هنگام دستگیری و تبعید امام، از قم تا تهران، همراه امام در ماشین بود و صبح زود نیز به اتفاق امام از تهران با هواپیما به ترکیه رفته بود.
عجیب اینکه سرهنگ افضلی در همان مسجد آقای خوانساری به من گفت: «شما که می خواهید به ترکیه بروید برای آقا باقلوا بخرید. چون من با آقا در ترکیه بودم و با هم در خیابانهای آنجا می رفتیم. من برای ایشان باقلوا خریدم (در ترکیه لقمه می گویند) آقا گفت که لقمه ترکیه باقلوای خوبی نیست».
افضلی گفت: «پس خوب است شما از باقلوی ایران برای ایشان ببرید». من هم به آقای ورامینی که از مریدان آقا بود و در قم لبنیاتی داشت گفتم که قدری باقلوا بخرد.
در خلال همین اعیاد، همراه با آقای شیخ فضل الله محلاتی به مسجدی نزدیک پپسی کولا رفتیم. حاج آقا علی خوانساری در آنجا نماز می خواندند. جمعیت بسیار زیادی نیز جمع شدده و جشنی بسیار مفصل که در هیچ کجای تهران نمونه نداشت در مسجد و خیابان برپا شده بود. بنا بود آقای مروارید صحبت کنند و بعد از آن هم یکی از وعاظ معروف تهران (که حالا نمی خواهم اسمش را بگویم).
آقای مروارید در منبر بر علیه دولت و به طرفداری امام، خیلی خوب صحبت کرد. آن آقای واعظ وقتی وضعیت را اینجوری دید، حاضر نشد پس از آقای مروارید به منبر برود. لذا من از آقای محلاتی خواستم که ایشان سخنرانی کند. وی هم پذیرفت و به منبر رفت. آقای محلاتی بر علیه دولت صحبت کرد و به تبعید حضرت امام شدیدا اعتراض کرد.
پس از پایان سخنرانی، من به آقای محلاتی گفتم: "شما همانطور که با من آمدید، بیایید با همدیگر هم برویم". ایشن گفتند: "خیر، مرا می گیرند و از اینکه با شما باشم صلاح نیست".
بعد ایشان و آقای مروارید را گرفتند.
جلسه ای در منزل آیت الله حاج احمد آشتیانی تشکیل شد که من و مهندس پسندیده با هم بودیم. حاج شیخ احمد، حالش خیلی بد بود. خودش در اتاق جلسه نتوانست شرکت کند و دیدم که لنگان لنگان دم حوض وضو می گیرد و نمی توانست بالا بیاید.
بعد به من گفتند که پاکروان در جریان مسافرت شما و آقای خوانساری به ترکیه نبوده است. شاه با او صحبت کرده و او را مطلع می کند ولی پاکروان می گوید: «صلاح نیست که پسندیده برود و آقای فضل الله خوانساری تنها برود».
در این زمان حاج آقا مصطفی خمینی در زندان بود و آقا فضل الله با هواپیما به ترکیه رفت. در مرکز او را به یک مهمانخانه ای برده و امام را از آنجایی که تبعید بودند نزد آقا فضل الله می برند تا او را ملاقات کند. آقا فضل الله، مخصوصا زندان بودن حاج آقا مصطفی را به ایشان اطلاع داده بود. امام جواب داده بودند که عمل خوبی است، باعث می شود که مطلع و ورزیده بشود.
در زمانی که امام در تهران زندانی بودند آقای میلانی هم خیلی خوب عمل می کرد. پسر آقای میلانی در آن وقت در شاه عبدالعظیم بود و آقای مروارید نیز از جمله کسانی بود که به شدت از امام دفاع می کرد. یک روز 12 نفر از علما، مرجعیت امام را تصدیق کرده و در یک شرحی نوشته بودند. آقای مروارید این نامه را بالای منبر خواند. در آنجا یکی از علما به آقای مروارید اهانت کرد و تکذیب نمود و گفت: «چرا خواندی؟» پدر خانم آقای مروارید رئیس دفتر آقا بود و وجوهات می گرفت. اسمش حاج علی اکبر تربتی (اهل تربت حیدریه) بود و مدتی هم در تبعید بسر می برد.
عرض کسی نمی شوند. مردم روبروی ساختمانی که امام در آنجا بود جمع شده بودند. من هم به آنجا رسیدم و وقتی وارد منزل شدم، امام نشسته بودند و عده ای از آقایان از جمله آقای فلسفی، آقای قمی و آقای محلاتی هم در خدمت امام بودند. من تا مدتی آنجا بودم و چون وقت نماز شده بود و می خواستم دست و صورتم را آب بکشم و آب کر هم چندان در اختیار نبود – و من هم به اصطلاح آقایان وسواسی هستم – لذا خداحافظی کردم و به منزل بازگشتم.
بار دیگر که می خواستم برگردم، مامورین جلوگیری کردند و من ناچار شدم برای ملاقات امام، به توسط خواهرزاده دکتر نصیری و مهندس محتشمی که همکارش بود، سوار ماشین خواهرزاده نصیری بشوم و با آنها برویم. خواهرزاده نصیری با خود نصیری روابط خوبی نداشت ولی با مهندس محتشمی شریک بود. چون می دانستم که اتومبیل او را نمی توانند جلوگیری کنند، لذا ناچار با آنها رفتم.
وقتی پیاده شدیم که بر امام وارد شویم، مامورین ممانعت کردند، مهندس محتشمی و یکی دیگر که ظاهرا مهندس کشاورز بود، برگشتند ولی من هیچ به حرفهای مامورین گوش ندادم و بر امام وارد شدم و با ایشان ملاقات نمودم.
از آن پس قرار شد امام از آن منزل بیرون روند و منزلی تهیه کنند. در قیطریه، آقای حاج روغنی تقاضا کردند که امام به منزل ایشان بروند و امام هم به آنجا منتقل شدند و ما چند نفر معدود بودیم که حق ملاقات داشتیم و دیگران را اجازه نمی دادند. مامورین هم مرتب جلو ساختمان ایستاده بودند و مراقب مردم بودند که کسی نزدیک نیاید.
بعد از منزل حاج روغنی، امام منزل دیگری تهیه کردند و در آنجا هم ما با ایشان ملاقات می کردیم تا اینکه پس از مدتی، آزاد شدند و به قم بازگشتند.
لازم به تذکر است که تاریخ انتقال امام از زندان به منزل نجاتی یعنی روز آزادی امام از زندان، دوازدهم ربیع الاول 1382 قمری و مصادق با یازدهم مرداد 1342 شمسی بود.

برخورد شریعتمدار و هاشمیان

مطلب دیگری که در همان روزها رخ داد این بود که روزی با آقای خادمی اصفهانی به منزل آقای حاج میرزا عبدالله چهل ستونی (سعید) برای دیدار و جلسه رفتیم، علما هم طبق معمول به آنجا آمده بودند. وقتی به منزل رسیدیم در منزل بسته بود، پسر آقای حاج میرزا عبدالله آمد و گفت: "ما در منزل را بسته ایم که مامورین نیایند".
وارد شدیم و سایرین هم آمدند، اتاق پر از آقایان و علما بود. آقای شریعتمدار نمی دانم چه گفتند، ولی اجمالا سخنی گفتند که به نفع امام نبود. آقای هاشمینان سرپا بلند شد و با کمال تندی و شدت به آقای شریعتمدار توهین کرد و گفت که "شما می خواهید امام را از تهران به جای دیگری تبعید کنند و ...." . آقای هاشمیان از اقوام آقای رفسنجانی هستند و خیلی باشهامتند.
از آن منزل هم که رفتیم، باز مواجه با اهانت و اذیت مامورین شدیم ولی هر چه اذیت مامورین بیشتر می شد توجه عموم مردم به آقایان و علما زیادتر می شد و هر چه آنها بیشتر بی احترامی می کردند، توجه مردم به مساجد و منابر و روحانیت بیشتر می شد.

تبعید امام به ترکیه

جریان از این قرار بود که در سال 1343 لایحه مصونیت آمریکائیها تحت عنوان "کاپیتولاسیون" در دولت، محرمانه تصویب شد و بعد هم لایحه را محرمانه به مجلسین داده و در مجلس شورای ملی و مجلس سنا تصویب گردید.
من اطلاع پیدا کردم که این قضیه، محرمانه در دولت و مجلس مطرح است، لذا آقای حاج شیخ علی سهرابی ریحانی خمینی را خدمت امام فرستادم و به شرحی به ایشان نوشتم که جریان کاپیتولاسیون به طور محرمانه در مجلس و دولت مطرح است و می خواهند آن را تصویب کنند و یک شرحی هم به آیت الله گلپایگانی نوشتم و توسط آقای سهرابی فرستادم. امام جواب دادند به اینکه: "متن لایحه ای را که در جریان است برای من بفرستید که من از متن آن مطلع شوم و نمی گذارم محرمانه بماند و اقدام می کنم و آنها را رسوا می نمایم". من پاسخ دادم که : "متن لایحه را نتوانسته ام به دست بیاورم ولی از جریان اطلاع پیدا کرده ام". در نامه بعدی جواب دادند که : "من خودم لایحه را بدست آورده ام و دیگر نمی گذارم این قضیه، به صورت محرمانه مطرح باشد".
بدین سان در روز چهارم آبان 43 که مصادق بود با 20 جمادی الثانی 1384 روز ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها (که همین روز، سالروز تولد خود ایشان هم هست) با نگرانی و تأثری عمیق، نطق مفصلی را ایراد کردند و مردم را از جریان کاپیتولاسیون مطلع نمودند و مسائل را هم خیلی روشن و هم شدید و غلیظ بیان کردند، و نوار سخنرانی ضبط شد و در تمام ایران منتشر گردید.
چند روز بعد که مصادف با 13 آبان 43 بود، شب هنگام مأمورین رژیم، منزل را محاصره کردند و ایشان را دستگیر کرده، سوار یک اتومبیل شورلت کردند و به تهران بردند و اول طلوع آفتاب 13 آبان ایشان را با سرهنگ افضلی که مأمور ساواک بود به ترکیه تبعید کردند.
رادیو خبر تبعید آقا را منتشر کرد، در روزنامه ها و جراید هم نوشتند. مردم که از جریان باخبر شدند، فورا بازارها و مساجد را تعطیل کردند ولی در خیابانها اجتماع نکردند که زد و خورد شده و منجر به کشتار و قتل عام گردد همانگونه که در 15 خرداد رخ داد.
دولت که سخت عصبانی شده بود، مامورین خود را واداشت مغازه های تجار معروف تهران را مهر و موم بکنند و جلوی در آنها را تیغه بکشند و شنیده شد که از پشت بامها به داخل برخی مغازه ها رخنه کرده و امول مومنین را غارت کرده بودند.

دستگیری آیت الله حاج آقا مصطفی خمینی

همان روز تبعید امام (13 آبان) پسر بزرگ ایشان، مرحوم حاج آقا مصطفی – بر حسب تقاضای بعضی از آقایان – به منزل آیت الله مرعشی رفتند که با ایشان صحبت کنند. در منزل آیت الله مرعشی و منزل سایر علما همه بسته بود. در زدند و پس از باز شدن در، وارد منزل شدند و در را بستند. طولی نکشید که مامورین و کماندوها از دیوار منزل آقای مرعشی به داخل منزل رفته و حاج آقا مصطفی "ره" را دستگیر کردند و به شهربانی قم، منتقل و از آنجا به زندان قزل قلعه تهران روانه ساختند. ایشان 57 روز در زندان بودند و پس از آن، در روز 24 شعبان 1384 مصادف با 8 دی ماه 1343 از زندان آزاد شدند ولی به او گفتند: "شما لازم است به ترکیه بروید و با پدرتان ملاقات کنید" مقصودشان این بود که حاج آقا مصطفی در ایران نباشد و به بهانه ملاقات با پدر، او را هم تبعید کنند.
وقتی مرحوم حاج آقا مصطفی از زندان آزاد شد، مطلع شد که من در تهران در منزل مهندس کشاورز هستم، لذا به آنجا آمد که با هم به قم برویم و به من گفت: "با هم به قم می رویم و من یک شب برای زیارت و خداحافظی می مانم و روز بعد باید بلافاصله به تهران برگردم که به ترکیه برای ملاقات پدرم روانه شوم". من هم خیلی خوشحال شدم. آنگاه ایشان به منزل آقای ثقفی رفتند و روز بعد، اول طلوع آفتاب آمدند به منزل مهندس کشاورز – همانجا که ما بودیم – و با هم به خیابان شوش رفتیم و از آنجا به طرف قم، با یک سواری کرایه رهسپار شدیم.
وقتی به قم رسیدیم، ایشان به زیارت حضرت معصومه "س" مشرف شدند. در همان وقت، جنازه ای را به حرم آورده بودند و مردم مشغول تشییع بودند. مردم تا حاج آقا مصطفی را دیدند، جنازه را کنار گذاشته و آمدند به طرف ایشان، و او را از حرم تا منزلشان بدرقه کردند. در مسیر راه وقتی به مسجد موزه رسیدند، آیت الله مرعشی مشغول درس دادن بودند که فورا درس را تعطیل کردند و مرحوم حاج آقا مصطفی، چند دقیقه ای روی پله دوم همان منبری که آیت الله مرعشی درس می گفتند، نشستند تا طلاب او را ببینند و بعد حرکت کردند و به منزل رفتند و در آنجا دیدن ها و ملاقات ها شروع شد.
دوستان به حاج آقا مصطفی گفتند که صلاح نیست به ترکیه بروید. فردای آن روز که بنا بود ایشان در تهران باشند، از طرف سازمان امنیت تلفن زدند و با شدت و عصبانیت به ایشان گفتند: "چرا نمی روید؟" حاج آقا مصطفی پاسخ دادند: "مادرم اجازه نمی دهد و من برخلاف میل مادرم کاری نمی کنم". بعد از اینکه این مطلب را می گوید، از پشت تلفن به او بد و بیراه می گویند. پس از آن بدیعی آمد، ایشان را گرفته و به تهران برد، از آنجا نیز وی را سوار هواپیما کرده و به ترکیه فرستادند.
مدتی بعد، به خاطر واکنش گسترده مردم و علما، رژیم به این نتیجه رسید که امام را از ترکیه به عراق منتقل کند. پیراسته سفیر ایران در عراق بود. وی پسر حاج معتمدالسادات از دوستان قدیمی و باسابقه ما بود. پیراسته خیلی چیز فهم بود و با شاه زیاد ملاقات داشت، شاه در مسائل مملکتی با او نیز مشورت می کرد. در همین قضیه تبعید امام به عراق، شاه از پیراسته صلاح می جوید. وی این کار را تأیید می کند و می گوید: "ایشان وقتی به نجف بروند در دهن شیر می افتند. چون در مقابل آقای حکیم که در نجف است، ایشان یک طلبه محسوب می شوند و کاری نمی کنند".
بنابراین امام و حاج آقا مصطفی را سوار هواپیما می کنند و به بغداد می فرستند. در بغداد اینها را تنها در خیابان رها می کنند و می گویند خودشان بروند یک ماشینی کرایه کنند ک?نبه کاظمین یا جای دیگری بروند.
بعد از اینکه اینها به بغداد می رسند، خبر به حاج آقا محمد شیرازی در کربلا می رسد. ایشان موقعیت خیلی خوبی داشت. به علما و مردم اطلاع می دهد و جمعیت زیادی برای استقبال امام به بغداد می روند و ایشان را به کربلا و سپس به نجف می برند. در تمام میدانها جمعیت استقبال کننده بود.
بعد شاه به پیراسته اعتراض می کند که: "تو گفتی وقتی به دهن شیر برود، کاری نمی کند و ....".
حضرت امام در نجف درس خارج فقه و اصول را شروع کردند و موقعیت ایشان خیلی خوب شده بود تا اینکه صدام با ایشان بهم زد و برای منزلشان مراقب گذاشت که کسی رفت و آمد نکند. حتی در صحن هم که برای زیارت می رفتند، مراقب وی بودند. تا اینکه ماجرای سفر ناتمام به کویت و از آنجا فرانسه پیش آمد.

نقشه از بین بردن امام

دفعه اول که امام را دستگیر کردند و به زندان قصر و سپس به عشرت آباد بردند شاه قصد داشت به هر صورت ممکن ایشان را از بین ببرد ولی بعضی ها مخالفت کردند.
یکی از اینها "علم" بود. عباس میرزا پسر سردار حشمت که با محمد رضا شاه ارتباط داشت و با ما نیز سابقه زیادی داشت به علم می گوید که: "قتل آیت الله خمینی در زمان شما، برای شما و پدرتان ننگ تاریخی دارد و این بدنامی تا ابد باقی خواهد ماند. این عمل غلط است، نگذارید که شاه مرتکب آن بشود".
این بود که "علم" به شاه می گوید: "این کار به صلاح نیست". ولی شاه می گوید: "خیر، باید انجام شود". بعد پاکروان نزد شاه می رود و می گوید: "این عمل را انجام ندهید". شاه عصبانی شده به پاکروان می گوید: "شما هر غلطی می خواهید بکنید". این بود که اعدام منتفی شد. محمدرضا شاه سه چهار سال اول سلطنت قدری کنار بود و وزراء در کارها دخالت می کردند. بعد هم خودش جلو آمد و همان کارهایی که رضاشاه انجام می داد دنبال کرد. اعمال زور و تقلب می کرد. چنان که زندان و تبعید حاج آقا مصطفی بر طبق هیچ حکمی و هیچ قانونی صادر نشده بود. همین طور او را زندانی کرده سپس به صورت تبعید به ترکیه و عراق فرستادند.
پیراسته با ما خیلی همکاری می کرد. حتی از او تقاضا کردیم که اقدام به استخلاص چند نفر زندانی بکند که یکی از آنها شیخ جلال آل طاهر (اهل خمین، مقیم کرمانشاه) و دیگری آقای دستغیب شیرازی و یکی هم شیخ علی اصغر احمدی دایی زاده ما بود. پیراسته هم با میرزاحسن خان مستوفی به آن محل رفته و با سماجت موجبات استخلاص آنها را فراهم کردند.

دعوت دولت از من برای ملاقات امام در ترکیه

هنگامی که حضرت امام به ترکیه تبعید شدند، دربار دستور داده بود که من و آیت الله خوانساری برای دیدن امام به ترکیه برویم. ما به دعوت آیت الله حاج سیدمحمدعلی آملی به تهران آمدیم. دهه اول ماه شعبان بود. در تهران با آقای آملی ملاقات کردم. جشن و چراغانی در تهران زیاد بود، شب 15 شعبان به مسجد آقای فضل الله خوانساری رفتیم. جشن و پذیرایی در آنجا برقرار بود. آن افسری هم که سرهنگ افضلی باشد در آنجا حضور داشت.
سرهنگ افضلی به هنگام دستگیری و تبعید امام، از قم تا تهران، همراه امام در ماشین بود و صبح زود نیز به اتفاق امام از تهران با هواپیما به ترکیه رفته بود.
عجیب اینکه سرهنگ افضلی در همان مسجد آقای خوانساری به من گفت: "شما که می خواهید به ترکیه بروید برای آقا باقلوا بخرید. چون من با آقا در ترکیه بودم و با هم در خیابانهای آنجا می رفتیم. من برای ایشان باقلوا خریدم (در ترکیه لقمه می گویند) آقا گفت که لقمه ترکیه باقلوای خوبی نیست".
افضلی گفت: "پس خوب است شما از باقلوی ایران برای ایشان ببرید". من هم به آقای ورامینی که از مریدان آقا بود و در قم لبنیاتی داشت گفتم که قدری باقلوا بخرد.
در خلال همین اعیاد، همراه با آقای شیخ فضل الله محلاتی به مسجدی نزدیک پپسی کولا رفتیم. حاج آقا علی خوانساری در آنجا نماز می خواندند. جمعیت بسیار زیادی نیز جمع شدده و جشنی بسیار مفصل که در هیچ کجای تهران نمونه نداشت در مسجد و خیابان برپا شده بود. بنا بود آقای مروارید صحبت کنند و بعد از آن هم یکی از وعاظ معروف تهران (که حالا نمی خواهم اسمش را بگویم).
آقای مروارید در منبر بر علیه دولت و به طرفداری امام، خیلی خوب صحبت کرد. آن آقای واعظ وقتی وضعیت را اینجوری دید، حاضر نشد پس از آقای مروارید به منبر برود. لذا من از آقای محلاتی خواستم که ایشان سخنرانی کند. وی هم پذیرفت و به منبر رفت. آقای محلاتی بر علیه دولت صحبت کرد و به تبعید حضرت امام شدیدا اعتراض کرد.
پس از پایان سخنرانی، من به آقای محلاتی گفتم: "شما همانطور که با من آمدید، بیایید با همدیگر هم برویم". ایشن گفتند: "خیر، مرا می گیرند و از اینکه با شما باشم صلاح نیست".
بعد ایشان و آقای مروارید را گرفتند.
جلسه ای در منزل آیت الله حاج احمد آشتیانی تشکیل شد که من و مهندس پسندیده با هم بودیم. حاج شیخ احمد، حالش خیلی بد بود. خودش در اتاق جلسه نتوانست شرکت کند و دیدم که لنگان لنگان دم حوض وضو می گیرد و نمی توانست بالا بیاید.
بعد به من گفتند که پاکروان در جریان مسافرت شما و آقای خوانساری به ترکیه نبوده است. شاه با او صحبت کرده و او را مطلع می کند ولی پاکروان می گوید: "صلاح نیست که پسندیده برود و آقای فضل الله خوانساری تنها برود".
در این زمان حاج آقا مصطفی خمینی در زندان بود و آقا فضل الله با هواپیما به ترکیه رفت. در مرکز او را به یک مهمانخانه ای برده و امام را از آنجایی که تبعید بودند نزد آقا فضل الله می برند تا او را ملاقات کند. آقا فضل الله، مخصوصا زندان بودن حاج آقا مصطفی را به ایشان اطلاع داده بود. امام جواب داده بودند که عمل خوبی است، باعث می شود که مطلع و ورزیده بشود.
در زمانی که امام در تهران زندانی بودند آقای میلانی هم خیلی خوب عمل می کرد. پسر آقای میلانی در آن وقت در شاه عبدالعظیم بود و آقای مروارید نیز از جمله کسانی بود که به شدت از امام دفاع می کرد. یک روز 12 نفر از علما، مرجعیت امام را تصدیق کرده و در یک شرحی نوشته بودند. آقای مروارید این نامه را بالای منبر خواند. در آنجا یکی از علما به آقای مروارید اهانت کرد و تکذیب نمود و گفت: "چرا خواندی؟" پدر خانم آقای مروارید رئیس دفتر آقا بود و وجوهات می گرفت. اسمش حاج علی اکبر تربتی (اهل تربت حیدریه) بود و مدتی هم در تبعید بسر می برد.
X