براساس احکام فقهی و ادلّه شرعی، در عصر غیبت امام زمان (عج) امور مربوط به اخذ وجوه شرعی و مصرف آنها در موارد مقرر می‌بایست به وسیله فقیه جامع‌الشرایط صورت گیرد. مصرف خودسرانه اینگونه وجوه بدون اذن فقیه مجاز نیست. بدین‌سبب از دیرباز فقیهان و مراجع تقلید کسانی را برای دریافت و تحویل وجوه شرعی و یا نظارت بر مصرف آن، براساس شناختی که از افراد واجد شرایط داشته و یا به موجب گواهی خبرگان عادل، برمی‌گزینند و به آنان اجازه‌نامه مکتوب و ممهور می‌دادند که در متن آن حدود اختیارات در محدوده امور حسبیه و وجوه شرعیه مشخص می‌باشد. امام خمینی نیز به عنوان یکی از مراجع تقلید اجازه‌نامه‌های متعددی صادر کردند که در این‌جا به اجازه‌های صادره از سوی ایشان از فروردین 1340 تا خرداد 1342 اشاره شده است:

1ـ اجازه‌نامه به سیدسجاد حججی در 17/1/1340.

2ـ اجازه‌نامه به صادق احسان‌بخش در 27/2/1340.

3ـ اجازه‌نامه به سیدهاشم رسولی محلاتی در 27/2/1340.

4ـ اجازه‌نامه به سیدعلی غیوری نجف‌آبادی در 28/2/1340.

5ـ اجازه‌نامه به علی مختاری در 28/2/1340.

6ـ اجازه‌نامه زین‌العابدین ذوالفقاری اصفهانی در 2/3/1340.

7ـ اجازه‌نامه به عبدالصمد خویی در 3/3/1340.

8ـ اجازه‌نامه به سیدشمس‌الدین آیت‌اللهی در 8/3/1340.

9ـ اجازه‌نامه به عقیل ترابی در 9/3/1340.

10ـ اجازه‌نامه به سیدحسن طاهری در 12/3/1340.

11ـ اجازه‌نامه به سیدمحسن هزاره‌ای همدانی در 13/3/1340.

12ـ اجازه‌نامه به اسدالله خادمی در 13/3/1340.

13ـ اجازه‌نامه به صادق خلخالی در 20/3/1340.

14ـ اجازه‌نامه به محمد امامی دارابی در 20/3/1340.

15ـ اجازه‌نامه به سیدعطاالله زین‌الدین در 20/3/1340.

16ـ اجازه‌نامه به طه محلاتی در 20/3/1340.

17ـ اجازه‌نامه به ضیاءالدین برهانی در 20/3/1340.

18ـ اجازه‌نامه به علی‌اصغر معصومی در 12/4/1340.

19ـ اجازه‌نامه به مهدی خوانساری در 15/4/1340.

20ـ اجازه‌نامه به سیدابوطالب پیشوایی در 14/8/1340.

21ـ اجازه‌نامه به سیدمهدی لاجوردی در 26/8/1340.

22ـ اجازه‌نامه به احمد محصل یزدی در 13/10/1340.

23ـ اجازه‌نامه به محمدحسین مجتهدی بهبهانی در 22/10/1340.

24ـ اجازه‌نامه به محمدباقر شریعتی در 12/11/1340.

25ـ اجازه‌نامه به سیدعلی حسینی کاشانی در 13/11/1340.

26ـ اجازه‌نامه به حسین محقق قمی در 14/11/1340.

27ـ اجازه‌نامه به عبدالحسین مهدوی همدانی  در سال 1340.

28ـ اجازه‌نامه به محمدعلی گرامی در 17/11/1340.

***********************************

29ـ اجازه‌نامه به سیدموسوی حجتی شفقی در 9/1/1341.

30ـ اجازه‌نامه به سیدمهدی لواسانی در 19/7/1341.

31ـ اجازه‌نامه به حسین فرطوسی در 2/9/1341.

32ـ اجازه‌نامه به سیدعلی‌رضا هاشمی موسوی در سال 1341.

33ـ اجازه‌نامه به یدالله رحیمیان دستجردی در 23/9/1341.

34ـ اجازه‌نامه به حسین واعظی در 6/10/1341.

35ـ اجازه‌نامه به علی‌اکبر لیلابی در 10/10/1341.

36ـ اجازه‌نامه به سیدمحمد میرجعفری تنکابنی در 23/10/1341.

37ـ اجازه‌نامه به محمدعلی شریفی فردویی در 25/10/1341.

38ـ اجازه‌نامه به ابوالقاسم مسافری در 25/10/1341.

39ـ اجازه‌نامه به سیدکاظم نورمفیدی در 29/10/1341.

***********************************

40ـ اجازه‌نامه به خیرالله تویسرکانی در 9/1/1342.

41ـ اجازه‌نامه به محمدحسن کریمی در 31/1/1342.

42ـ اجازه‌نامه به محمد ایمانی در 11/2/1342.

43ـ اجازه‌نامه به محمد علایی هشترودی در 12/2/1342.

44ـ اجازه‌نامه به سیدمحمد حسینی کاشانی در 12/2/1342.

45ـ اجازه‌نامه به عبدالرسول تقوایی مازندرانی در 13/2/1342.

46ـ اجازه‌نامه به عباسعلی کاظمی در 16/2/1342.

47ـ اجازه‌نامه به سیدابوالفضل جزایری در 19/2/1342.

48ـ اجازه‌نامه به سیدابراهیم خلخالی در 31/2/1342.

49ـ اجازه‌نامه به سیدمحمد ارسنجانی در 5/3/1342.

طبق آمار فوق امام خمینی در سال 1340 (پس از درگذشت آیت‌الله بروجردی) 28 اجازه‌نامه، و در سال 1341 در مجموع یازده اجازه‌نامه و از فروردین 1342 تا خرداد ماه همان سال ده اجازه‌نامه صادر کردند و در این مقطع زمانی (17/1/1340 – 31/3/1342)در خرداد ماه 1340 بیشترین اجازه‌نامه (دوازده مورد) صادر شده است.*

منبع:سایت 15 خرداد
 


به گزارش خبرنگار مجله تهران مصور امروز سفیر امریکا به مدت یک ساعت و 35 دقیقه با شاه ملاقات کرد و پس از او سفیر انگلستان به دیدار محمدرضا پهلوى رفت. ملاقات این دو سفیر در محافل سیاسى تهران با اهمیت تلقى شده است.

به نوشته خبرنگار روزنامه اطلاعات صبح امروز عده‏اى از خانواده‏هاى زندانیان سیاسى جلو کاخ نخست‏وزیرى اجتماع کردند و در مورد عفو افراد خانواده خود تقاضاهایى داشتند. سرانجام دو نفر از میان جمعیت انتخاب شدند و با نخست‏وزیر ملاقات کردند.

به دعوت سفیر ترکیه در ایران و به یادبود جشن ملى ترکیه، عصر امروز ضیافتى در محل سفارت ترکیه برگزار گردید. در این مجلس حدود هزار نفر شرکت داشتند و از جمله مدعوین على امینى ـ نخست‏وزیر ـ بود.

امروز جمعیتى در حدود صد نفر به اداره روزنامه کیهان رفتند. آنها نمایندگان «جمعیت دوستان » بودند که از مدتى پیش براى شروع انتخابات و جلوگیرى از تعطیل مشروطیت فعالیت مى‏کنند. آنها به روزنامه کیهان گفتند: مطابق قانون اساسى، مشروطیت تعطیل‏بردار نیست. ماده 48 قانون اساسى که به شاه اجازه انحلال مجلس را داده، تصریح کرده است که باید در عرض یک ماه انتخابات مجدد شروع و در ظرف سه ماه مجلسین بازگردند. مسئول تأخیر انتخابات یا تعطیل مشروطیت دولت است.

به دستور عبدالکریم قاسم ـ نخست‏وزیر عراق ـ ورود مطبوعات ایران به عراق و فروش در بغداد، کاظمین، کربلا، نجف، بصره و سلیمانیه آزاد شده است.

منبع:سایت 15 خرداد


خبرگزاری رویتر از تهران گزارش داد که برای سومین روز متوالی پایتخت ایران دستخوش تظاهرات است و پلیس اطراف دانشگاه تهران و خیابان‌های اصلی و میدان‌ها را کنترل می‌کند. در تظاهرات امروز، دانش‌آموزان و دانشجویان درخواست کردند که علی امینی استعفا دهد.

جلسه فوق‌العاده هیأت وزیران در کاخ نخست‌وزیری تشکیل شد. در این جلسه علی امینی، نخست‌وزیر دربارة‌ درگیری در دانشگاه تهران صحبت کرد و گفت: «موضوع قانون اصلاحات ارضی و اجرای آن مزید بر علت شده، منزل تیمسار تیمور بختیار و منازل بعضی از مالکین دیگر که اکثر آنها شناخته شده است، کانون این اغتشاشات می‌شود.»

ده نفر از کسانی که در حوادث دانشگاه تهران به عنوان محرک اصلی دانشجویان شناخته شده بودند، دستگیر و سه روزنامه توقیف شدند.

شهربانی کل کشور در اعلامیه‌ای از کشته شدن یک دانش‌آموز [مهدی کلهر] به ضرب گلوله در برابر یکی از دبیرستان‌ها [علمیه] و در تظاهرات خبر داد. علی امینی اعتقاد دارد که این دانش‌آموز به گلوله ماموران شهربانی کشته نشده است.

نخست‌وزیر با شاه دیدار کرد و جریان تظاهرات دانشگاه تهران را گزارش داد. وی در گفت‌وگو با خبرنگاران گفت که تا پایان کار کمیسیون رسیدگی به حادثه، دانشگاه تعطیل خواهد بود. علی امینی در رادیو هم اعلام کرد: «همسایه‌ شمالی ما [شوروی] این اغتشاشات را دامن می‌زدند.

دانشجویان دانشگاه شیراز برای ابراز همدردی با دانشجویان دانشگاه تهران دست به تظاهرات زدند. خبرگزاری‌های خارجی از شبیه این تظاهرات و همچنین اعتراض‌های مکتوب دانشجویان ایرانی خارج از کشور خبر داده‌اند.

منبع:سایت 15 خرداد


 پیش‌ از ظهر امروز در دانشگاه تهران تظاهراتی روی داد که با مداخله نظامیان به فرماندهی سروان منوچهر خسروداد مواجه شد.

 به گزارش مجله تایم، ضمن این تظاهرات 400 نفر زخمی و گروهی در همین حدود دستگیر شدند. در این حادثه به دانشگاه خسارات فراوانی وارد آمد و در حدود چند صد میلیون ریال ادوات آزمایشگاه‌ها و کتابخانه‌ها به دست نیروهای نظامی درهم شکسته و خرد شد.

 براثر این حادثه عصر امروز رؤسای دانشکده‌ها و رئیس دانشگاه تهران، دسته‌جمعی استعفا دادند. در اطلاعیه شهربانی کل کشور آمده است «عواملی که از اقدامات اخیر دولت نگران و ناراضی هستند، قصد داشتند جوانان و دانشجویان را وسیله مقاصد سوء خود قرار دهند.» اما اخراج بعضی دانش‌آموزان از دبیرستان دارالفنون و بعضی دبیرستان های دیگر، تهدید به اخراج عده‌ای از دانش‌آموزان که وابسته به سازمان جوانان جبهه ملی هستند، قطع کمک‌هزینه تحصیلی دانشجویان سال اول دانشسرای عالی و اعتراض به تعطیل مجلس، توسط منابع دیگر به عنوان دلایل تظاهرات مطرح شده است.

نورالدین الموتی، وزیر دادگستری در یک مصاحبه مطبوعاتی به علل توقیف ابوالحسن ابتهاج، مدیرعامل اسبق سازمان برنامه اشاره کرد و گفت: «بازداشت ابتهاج سیاسی نیست. در سازمان برنامه به خارجی‌ها اختیارات فوق‌العاده داده بودند. به طوری که مهندسین مشاور هم فروشنده ماشین[آلات] بوده‌اند، هم مشاور خرید. برنامه‌های اجرا شده تأثیری در بهبود وضعیت اقتصادی کشور نداشته است و در برنامه دوم از کارمندان ایرانی استفاده نشده است.»

حسن ارسنجانی، وزیر کشاورزی با اشاره به مخالفت‌هایی که براساس نظر مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی با قانون اصلاحات ارضی صورت می‌گیرد، گفت: «کسی که از هر جهت جانشین ایشان شده باشد و مرجع تقلید تمام شیعیان جهان باشد، برگزیده نشده که او با قانون مخالفت کرده باشد.»

تأسیسات جدید نظامی که از محل کمک‌های نظامی امریکا در چهل دختر شاهرود ساخته شده، تحویل سپاه یک ارتش شاه شد. هزینه این تأسیسات بالغ بر 5 میلیون و 300 هزار دلار شده است.

منبع:سایت 15 خرداد


ساک سنگین

آماده بودیم تا با قطار از تهران به اهواز بیایم. ساک وسایل خودم را که بلند کردم ، سنگین بود. پرسیدم: «چرا این قدر سنگین است؟!»
وی وانمود کرد که کتاب های خودم را در آن گذاشتم ؛ و من غافل از این که اعلامیه – ضد رژیم شاه – و یا اسلحه ای در آن باشد ، به خیال همان کتاب های اسماعیل ، ساک را برداشتم و سوار قطار شدیم. او یک بار در سال 1353 – به زندان افتاده بود و اگر بار دیگر دستگیر می شد ، کارش تمام بود. اما شجاعت و توکلش چیز دیگری بود و بدون هراس از احتمال به دام افتادن ، لحظه ای در رهگذر مبارزه درنگ ننمود. آری ، او رد بین راه آرام و با کنایه گفت: «گاهی ممکن است چیزی را داخل ساک شما بگذارم...»
د رآن روزگار ، چاپ و تکثیر اعلامیه از دانشگاه به منزل و یا از منزل به دانشگاه ، شده بود کار عادی اسماعیل. وی در یان میدان به شکلی عمل می کشد که اصلا کسی به کار و اسراررش پی نمی برد. با آن که بسیار فعال بود ، ولی خود را عادی و معمولی نشان می داد:
سر از نیام تغافل کشیده ام چون تیغ
کجاست گردش دستی؟ مرا قراری نیست
چنان سبک دل و عاشق نشته ام بر موج
که جز حریم شهادت مرا کناری نیست

راوی: همسر شهید (معصومه همراهی)

ستم و سپیده

آن روز ، عصر بود که آقا محسن رضایی واسماعیل و چند تن از دوستانش به خانه ما آمدند. زمستان سال 1357 بود و ایران اسلامی از تیرگی خفقان و حکومت نظامی شاه به تنگ آمده بود. شبانه روز صدها نفر از برادران و خواهران هم وطن به خاک و خون می غلتیدند. بهبهان- زادگاه اسماعیل- هم شهیدان قهرمانی را به قیام خونرنگ امام خمینی (رض) تقدیم کرده بود. این شهر فرزانه پرور و مؤمن خیز ، مورد خشم نابکاران ساواک و شهربانی بود و جو وحشت و اختناق بیداد می کرد. یکی دو تا از مهره های رژیم ، شهر را به شکل میدانی از خون و باروت در آورده بودند. آری ، آمدن دوستان اسماعیل ، در پی ترور یکی از سر سپردگان رژیم طاغوت به نام داوودی در بهبهان بود. این ترور ، شور و شجاعت را رد مردم منطقه افزون نمود و ستم دیدگان را به سپیده دم پیروزی بسیار امیدوار کرد. اسماعیل به میانه راه بهبهان – امیدیه- رفته بود تا ماشین برادر محسن را عوض کند و نیروهای رژیم از دست یابی به او ناکام بمانند. آنان وقتی به منزل ما رسیدند ، آقا محین گفت: «می خواهم به بهبهان زنگ بزنم.»
سه من گفتند که همراه او به خانه همسایه بروم تا او از آن جا زنگ بزند. آقا محسن زنگ زد و از چند و چون آن ترور و نتایج و پی آمدهای زود هنگام آن کسب خبر نمود. بعد از آن به خانه آمدیم و همان شب ، آقا محسن و اسماعیل و دوستان دیگر به مغازه پدرم – که به منزلمان وصل بود- وارد شدند. آنان با دستگاه تکثیری که در آن جا پنهان داشته بودند ، بیانیه ای درباره آن ترور تهیه و منتشر کردند ؛ تا فضای حماسه و جان فشانی را بیش از پیش تبلیغ و دامن گستر کنند:
مرا سری است گریزان ز تاج آرامش
مگر به حلقه خونین داربنشینم
غرور سر خوش من زخمی شکستن نیست
مگر به خواب ببینی که خوار بنشینم
راوی: فاطمه دقایقی

سیاه و سفید


سالیانی که او دانشجو بود ، طاقتمان تاب می شد تا تعطیلات ترم فرا برسد و به خانه بیاید. هر گاه می آمد ، کتاب هایی با خود می آورد. اسماعیل اشتیاق شدیدی به مطالعه داشت و ما هم از تشویق هایش باری مطالعه و انس با کتاب بی نصیب نبودیم. این شدت علاقه ، وی را بر آن داشت تا نخستین نمایشگاه کتاب را در آن دیار دایر کند. کتابخانه مسجد «امیدیه» هم به همت او سروسامانی گرفت. او از کودکی ما را به کتاب خوانی عادت داده بد و جان کلام هر کتابی را به زبانی ساده و بیانی شیوا و شیرین شرح می داد. روزی کتابی که درباره موره های سیاه و سفید حکایت می کرد ، به سادگی برایمان توضیح می داد. او می گفت: «خلقت این مورچه ها با چنین رنگ هایی کار خداست. مورچه سیاه ، سفید نمی شود ؛ حتی اگر آنان را به حمام ببری و بارها بر بدنشان کیسه بکشی. انگیزه او از شرح چنین داستانی ، این بود که بگوید: «هیچ فرقی میان سیاه و سفید – از نظر فضایل و درجات- نیست و همه از این نظر مساویند».

دورباره آتش تو رد دلم زبانه کرده است
و باز هم به سینه ام غم تو چانه کرده است
دوباره بعد از سالها ز هم خبر نداشتن
دلم برای دیدنت سفر بهانه کرده است
بیا سری بزن به باغ یادگار عشقمان
که هر درخت مرده اش ز نو جوانه کرده است
راوی: فاطمه دقایقی

حجاب من


هنگامی که اسماعیل درباره حجاب و ضرورت و برکات آن برایم صحبت می کرد ، کلاس سوم ابتدایی را می گذراندم. او با شیرین زبانی و شیوایی بیانش ، روشن گری می نمود ؛ ولی تصمیم و کار را به انتخاب و اختیار خودمان وا می گذاشت.
وی آن چه شرط بلاغ بود به ما می گفت و راه نمای روشن بینی بود که در محیط شرکتی آن زمان – که فساد و انحراف از در و دیوارش یم بارید- به تربیت دینی ما اهتمام می ورزید.
اول مهرماه بود و آماده ورود به کلاس چهارم ابتدایی بودم. مقنعه ای را که خانواده برایم تهیه دیده بودند ، سرم کردم و به قصد رفتن به دبستان ، از خانه بیرون رفتم. خانه ما درست روبروی دبستان بود ؛ دبستانی که در آن جا دختر و پسر در کنار هم تحصیل می کردند. در آن وضعیت ، دیدن دختری با پوشش مذهبی برایشان مایه شگفتی بود. از این رو ، نظرها به من دوخته شده بود و هر کس با نگاهش چیزی به ن می گفت و به زبان بی زبانی تحقیرم می نمود. این حرکات چنان آزارم داد که خشمم را برانگیخت و هنوز چند گامی به پیش نرفته بودم ، به سرعت برگشتم. با گریه وارد خانه شدم و در حالی که مقنعه را زا سر انداختم ، گفتم: «همه دارند به من نگاه می کنند!»
اسماعیل که رد منزل حضور داشت و احساس کودکانه مرا به نیکی دریافته بود ، به مادرم و دیگر اعضای خانواده گفت: «ولش کنید و اصلا نگویید که مقنعه سرت کن!»
او با درک و فهم عمیقش ، می دانست که اعمال فشار و سخت گیری بی جا ناسنجیده ، مایه نفرت و بد آموزی است. بر این مبن ، برخورد استادانه اش در آن روز موجب شد تا سال بعد به میل و رغبت چادر و مقنعه بپوشم و با سرافرازی به میان پانصد دانش آموز بروم و با افتخار بگویم که حجاب من به چه دلیل و به خاطر چیست:
می گفت باید از خودی خود به در شوی
آیینه دار آیینه پاک تر شوی
دل را به عشق پاک یکی مبتلا کنی
در کوچه های زلف سیاهی رها کنی
این را که گفت محرم محضر حرم شدیم
آشوب و شور و گریه و شادی به هم شدیم
یک باره سایه گسترمان چتر عشق شد
باری فضای شهر پر از عطر عشق شد

راوی: فاطمه دقایقی


پیاده روی

ایام عید نوروز بود و هوز انقلاب اسلامی به پیروزی نرسیده بود. خانواده و اقوام جمع شدیم و طبق رسم هر سال به روستایی در 20 کیلومتری بهبهان به نام «برج بمونی آقا» رفتیم. اما آن سال با سالیان دیگر تفاوت داشت و چون اسماعیل در میان فامیل دیده نمی شد ، حتی سبزه و گل هم ، شادی و سور آن چنانی نداشت.
صبح از خواب بیدار شدم ؛ هنزو موقع طلوع آفتاب سر نرسیده بود. دیدم او و آقا محسن رضایی و تعداد دیگر از دوستانش ، پیاده و بی آن که مسیر را بلد باشند به آن روستا وارد شدند. آنها از ساعت 11 شب از بهبهان حرکت کرده و صبح زود به برج رسیده بودند. رد آن صبح دل انگیز ، دو بهار در پیش روی ما جلوه می نمود ؛ یکی طبیعت با طراوت و خرم برج و دیگری سردار سبزی چون اسماعیل و ...:
بهار بود و تو بودی و عشق بود امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

راوی: محمد دقایقی

تاوان

سال 1355 در کنکور سراسری قبول شدم و باید به دانشگاه سمنان راه می یافتم. من دل خوشی برای رفتن به دانشگاهی با این مسافت دور نداشتم. اسماعیل که از دل سردی من با خبر شد ، از امیدیه به منزل ما در بهبهان آمد و سر صحبت را باز کرد. او تصمیم مرا معقول نمی دانست و برای ثبت نام تشویقم می نمود. به او گفتم: «سمنان کجای ایران است؟ تازه فقط تا فردا ظهر فرصت ثبت نام باقی است.»
به هر حال ، او در این گفت و گو بر من چیره شد و پذیرفتم که با هم به سمنان برویم و تا دقیقه 90 هم که شده ، خودمان را برسانیم. با مشقت بسیار شب به تهران رسیدیم و فردای آن (آخرین) روز روانه شهر سمنان شدیم. وقت خیلی تنگ بود و تنها در 15 دقیقه آخر رسیدیم. اما آنان زیر این بار نرفتند و با ثبت نام من مخالفت کردند. نزد رئیس دانشگاه رفتیم و به شرح ماجرا پرداختیم ؛ ولی باز سودی نبخشید و جواب رئیس هم منفی بود. این برخورد خستگی سفر را بر تنمان دو چندان کرد. حرف آخر اسماعیل به رئیس این بود: «شما تاوان این همه بی عدالتی را خواهید پرداخت.»
این جمله ، مانند تیری بر قلب سیاه او نشست:
آنان که شوق حق مقیم مشتشان بود
مولا ترین اندوه بار پشتشان بود
دل هایشان آیینه را تحقیر می کرد
خورشید را چشمانشان تکثیر می کرد

راوی: محمد دقایقی

آن تابستان


ارداده قوی ، پشتکار و انضباطش عامل موفقیتش بود. از این نظر کارهای روزه مره اش حساب شده و درس آموز خانواده و دوستان او بود. در سال های تحصیلش در دانشگاه تهران ، تابستان فراغت خوبی داشت و اغلب در خانه بود. وی توصیه می کرد که بعد از نماز صبح به خواب نرویم . ما هم بر خلاف میل خویش و احترام او نمی خوابیدیم و حتی گه گاه نشسته چرت می زدیم. اسماعیل بعد از نماز ، ورزش می کرد و سپس به مطالعه و کارهای دیگر می پرداخت. در همین تابستان با کتب مکالمه انگلیسی دمساز بود و الفبای این زبان را به من یاد می داد. او در مدت چهار ماه کار مطالعاتی ، آشنایی قابل قبولی با انگلیی کسب کرده بود و به خوبی تکلم می کرد:
سرشارم از جوانه و لبریزم از بهار
با فصل های سرد تفاهم نمی کنم
حاجت به نور و قبله نما و چراغ نیست
من قبله نگاه تو را گم نمی کنم
میلاد صبح را به تماشا نشسته ام
جز با نگاه غنچه تبسم نمی کنم

راوی: فاطمه دقایقی


بچه ها به یکی از دبیران هنرستان شرکت نفت مشکوک بودند و گمان می کردند که ساواکی است. با این وصف ، از قاطی شدن و نشست و برخاست با او می رمیدند. اسماعیل برخلاف گمانه های این و آن ، با وی دمساز شد و بلندنظرانه و همراه با سعه صدر به او می نگریست. رفته رفته اخلاق باصفا و پرجنبه او چنانش مجذوب و اسیر محبت خویش ساخت که به زندان سیاسی شاه افتاد و رد یک بند با اسماعیل گرفتار آمد. انقلاب که پیروز شد و مدت ها بعد آتش جنگ تحمیلی گر گرفت ، همان کس را رد عرصه نبرد با دشمن دید. اسماعیل تعریف می کرد که دبیرمان را در ماجرای شکست حصر آبادان ، در حاشیه شهر دیدم و او به مدد و یاری ما شتافت. خلاصه ذکر خیر آن کس بر زبانش جاری بود:
لاله بود و طراوت قدمش یک گلستان بهار در بر داشت
بال در بال روشنی می رفت شانه بر شانه بردار داشت

راوی: صفر پیش بین


برگ زرین


وقتی که بیست و دوم بهمن 57 فرا رسید و دیوار پادگان ها فرو ریخت ، اسلحه های زیادی به دست مردم افتاد. اسماعیل به اتفاق شهید علی دادی در تهران بودند و در طاعت از فرمان حضرت امام مبنی بر جمع آوری سلاح ها فعالیت چشم گیری داشتند. بعد از آن با شور و حرارتی سزاوار تحسین به خوزستان آمدند. یکی دو روز بیش نپایید که همراه با او و جمعی از دوستان به تهران رفتیم و رد آن جا بچه هایی که در کارهای مخفی و چریکی فعالیت می کردند ، درون ساختمانی واقع در خیابان دکتر شریعتی جمع آمدیم ؛ ساختمانی که متعلق به «سرلشکر کیا» بود و یک حرف بزرگ D روی آن نوشته شده و به ساختمان D شهرت یافته بود. آخر بهمن و روزهای نخستین اسفند بود که سپاه پاسداران پی ریزی شد و در همان مکان ، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شکل گرفت. برو بچه های انقالبی خوزستان ، اغلب به سمت سپاه کشیده شدند و رد این وادی گام هایی بس مؤثر و راه گشا برداشتند. چند ماه بعد ، یعنی در اردیبهشت 58 بود که بچه های انجمن های اسلامی دانشگاه های سراسر کشور ملاقاتی با امام (رض) داشتند و امام در آن دیدار ، دستور تشکیل جهاد سازندگی سراسر کشور را صادر نمود. اسماعیل بعد از آن دیدار ، مشتاقانه به امیدیه آمد و به تشکیل جهاد سازندگی سراسر گشود را صادر نمود. اسماعیل بعد از آن دیدار ، مشتاقانه به امیدیه آمد و به تشکیل جهد سازندگی همت گمارد. این نکته را فرو نگذارم که جهاد سازندگی امیدیه زودتر از سایر شهرهای خوزستان – و از جمله اهواز- پاگرفت و این به سبب حضور فعال اسماعیل در صحنه های انقلاب و ارتباط تنگاتنگ او با نیروهای ناب و کارآمد نظام و پیشگامان انقلاب بود.
چند ماه بعد از آن ، برادر علی شمخانی – مسئول سپاه پاسداران اهواز – فرمان تشکیل سپاه در امیدیه را صادر کرد و این بار سنگین ، باز بر دوش عاشق بلاکشی چون اسماعیل افتاد. وی مرا صدا زد و گفت: «تو رد جهاد می مانی یا در سپاه؟»
گفتم: «نه ، می خواهم در سپاه باشم».
اواخر مرداد 58 بود که اندک اندک کار جذب نیرو از میان عاشقان شهادت آغاز شد و اسماعیل برگ زرین دیگری بر کارنامه پربار خویش افزود:
نسیم زلف تو صبحی گذشت از این گلشن
هنوز سلسله موج گل جنون خیز است
راوی: محمد رضا ایران پور


شکنجه

در مدت آن دو ماهی که آقا اسماعیل در زندان به سر می بود ، با وجود سن کمش ، رفتاری پخته و پر جذبه داشت. به گونه ا ی که زندان بانان مجذوب و شیدای اخلاق او شده بودند. تدریس ریاضیات ، زا دل مشغولی های دیگر او رد زندان بود ؛ که هم رشته تخصصی اش بود و هم در این باره در حد خویش تبحر داشت.
وقتی که زا زندان آزاد شد ، از او پرسیدم: «آیا تو را هم شکنجه کردند؟ وضع زندان چه طور بود؟»
پاسخ داد: «نه شکنجه ای بود و نه آزاری ؛ فقط از ما سؤال و جواب می کردند».
تحقیقاً این پاسخ (انار شکنجه و آزار) برای آن بود که خوف از ساواک و بیم شکنجه های آنان ، وحشت و اضطرابی د ردل مردم نیفکند:
ای قوم اگر سنگ ببندم شکمم را
حاشا که به نانی بفروشم قلمم را
از پیکر خونین گل سرخ بپرسید
انگیزه پرپر شدن دم به دمم را

راوی: تقی دقایقی

آزادی اسماعیل

روزگاری که اسماعیل در زندان رژیم ستم گستر پهلوی محبوس بود (سال 1352) کلاس اول ابتدای بودم. هر چند از آن ایام که ایام کودکی من بود ، آن چنان خاطره ای در ذهنم باقی نمانده ، ولی این را به خاطر دارم که وضعیت خانواده ما غیر عادی بود. گویی نشاط و شادی از آن جا رخت بربسته و اندوهی سترگ بر آن سایه افکنده بود. روزی یکی از بچه های همسایه که رد اهواز دانشجو بود ، به خانه ما آمد و از آزادی اسماعیل خبر داد. آن روز ، پدرم از شدت شادمانی اشک شوق می ریخت و چندین دقیقه او را در آغوش گرفته بود. این خبر ، بار دیگر حال و هوای خانه ما را بهاری کرد.
تو بیا تا بهار برگردد جاده از انتظار برگردد
راوی: خواهر شهید (فاطمه دقایقی)


طبل تو خالی

سال 52 که از زندان آزاد شد ، مصمم تر ، هوشتیارتر و پخته تر شده بود و تجربه های پر بهایی اندوخته بود. دیگر به راحتی کتاب به کسی نمی داد و کار و روشنگری اش را با پیچیدگی و درایت بیشتری انجام می داد.
از او پرسیدم: «در زندان چه خبر بود؟»
پاسخ داد: «هیچ خبری نبود. اینها یک طبل تو خالی بیش تر نیستند. من از زندان استفاده کردم».
پرسیدیم: «چه کار کردی؟»
وی در پاسخ ، نمونه ای از کارهایش را چنین بیان نمود: «زندانبانی بود که می خواست درس بخواند. کم کم با او ریاضی و فیزیک کار کردم و ... »
آن زندانبان دوست اسماعیل شده بود و بعد از آزادی اش از او سراغ می گرفت و به دیدارش می آمد. اسماعیل هم خوش حال از این که در زندان هم تأثیر گذار بوده است:
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود

روای: همسر شهید (معصومه همراهی)


زیرکانه

در گرماگرم قیام خدایی امام خمینی (رض) ، مجاهدین گروه «منصورون» ، فرمانده نظامی دانشکده اهواز را مورد حمله قرار دادند و در گریزی حساب شده ، به سمت امیدیه آمدند. آنان به نام های «رضا رضوی» و «عبدا.. ساکی» بودند که در جاده دچار حادثه شده و خودروی آنها واژگون شد. طبق نظر عده ای ، این سانحه با دسیسه ها و اقدامات ناجوانمردانه ساواکی ها انجام گرفت و آنان با این خیال که این دو نفر در نفر در اثر جراحات وارده کارشان تمام شده و جان سپرد هاند ، از آن جا متواری شدند. به هر حال آن دو نفر را به امیدیه آوردند و رد جست و جوی آقا اسماعیل بودند که مشکل دارو و درمانشان را حل نماید. در آن جو نفس گیر اختناق ، اسماعیل را هنمایی های بسیار دقیق و زیرکاننه ای بیان نمود. من هم به همراه دو نفر و با استفاده از خوروی شخصی بردارم ، آن دو را به بیمارستانی در اهواز انتقال دادیم و به پزشکی که اسماعیل معرفی کرده بود ، تحویل دادیم:
یاد آن مردان جاویدان به خیر یاد مردانی که تاب آورده اند
شب سپرانی که با سوز نگاه انقلاب آفتاب آورده اند

راوی: اسماعیل بهمئی


مسلحانه

س
ال 57 بود و اعتصاب صنعت نفت ضربه ای سخت بر پیکر رژیم شاه وارد ساخته بود ، در زمستان همان سال ، مزدوران شاه به کارکنان شرکت نفت به شدت فشار می آوردند ، تا اعتصابشان را بشکنند.
در آن کشاکش پر خطر ، وقتی به منزل آیت ا.. جزایری (در اهواز) رفتیم ، وی با درک عمیق موقعیت و حساسیت خاص آن روها گفت: «گاردی ها به جان شرکت نفتی ها افتاده اند و می خواهند اعتصابشان را بشکنند. اگر به دامان نرسید و کاری و اقدامی نکنید ، ممکن است آنان پیروز شوند و کارکنان شرکت ، سر کار بروند و ...!»
آن جا بود که ضرورت چند عملیات مسلحانه به شدت احساس می شد و اگر من و اماعیل و چند تن دیگر ، برای گرفتن زهر چشم از عمال طاغوت و تقویت روحیه انقلابیون و مردم به چنین کار پرخطری دست نمی زدیم ، وضعیت دشواری را در پیش رو داشتیم. دو تا زا آن سلسه عملیات در شهر بهبهان انجام گرفت که رد آن میان دلاورانی چون اسماعیل ، مهندس صدرا... فنی و دکتر مجید بقایی نقش به سزایی داشتند. یادشان به خیر باد:

سر زدی از دشت های تشنه طوفان در بغل
کوله باری از شجاعت های عریان در بغل
سر زدی از موج خیز عشق با دستی شگفت
علقمه در علقمه بال شهیدان در بغل

راوی: محسن رضایی

منبع:سایت ساجد

به نام خدای آسمان و زمین

سلام علیکم

دوستان در این پست و پست های دیگر می خواهم شما عزیزان را با شهید دقایقی آشنا کنم امیدوارم که مطالبم بر بار علمی شما بیفزاید

مرغ زیرک

در آبادان سال 1352 چند تن از دوستان فعال اسماعیل – از جمله آقا محسن رضایی – دستگیر شدند. آن روز در اهواز بودم که از این ماجرا با خبر شدم ، دوستان گفتند: «ساواکی ها آقا محسن و تعدادی از برو بچه ها را بازداشت کرده اند و اکنون در پی اسماعیل اند. ساواکی ها بر این تصمیم بودند که صبح شنبه به محض ورود او به هنرستان ، دستگیرش کنند. اما اسماعیل بی خبر از ماجر ، برای دیدار خانواده به «امیدیه» رفته بود و بسیار ضروری بود که بی درنگ شرح واقعه و توطئه طراحی شده ساواک را به او بگویم. به هر شکل ، عصر جمعه او را پیدا کردم و همه چیز را برایش بیان نمودم. وی همراه با یارانش – پنهان و حساب شده – به خانه اجاره ای خویش در اهواز رفتند و کتاب های انقلابی و سیاسی ، جزه ه ، بیانیه های ضد رژیم و هر آن چه رنگ و بوی سیاسی داشت از آن جا بیرون بردند تا دستاویزی برای مأموران ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) باقی نگذارند.
صبح شنبه شجاعانه و بدون بیم و هراس به هنرستان رفت و همان گونه که انتظار می رفت ، مأمروان یاد شده او را دستگیر کرده و به زندان بردند. هنگام ظهر به منزل آنان رفتم. اسباب و اثاثیه های به هم ریخته و رخت خواب های پاره پاره شده ، از یک هجوم وحشیانه و گستاخی یک تیم تجسس حکایت می کرد. در لابه لای وسایل به هم ریخته اتاق ، دفترچه کوچکی را یافتم ه نام بچه های مبارز و مخالف رژیم در آن نوشته شده بود. آن را برداشتم و از خانه بیرون آمدم. به سراغ بعضی از همسایه ها رفتم و از این یورش ناجوانمردانه پرسیدم. آنها از تجاوز نیروهای ساواک پرده برداشتند. من شادمان از این بودم که آن دفترچه از دید مأموران پنهان مانده است.
هنگامی که برای ملاقات اسماعیل به زندان رفتم ، یک پلیس د رکنار من بود و یک پلیس هم در کنار او. بعد از سلام و احوال پرسی ، لحظاتی به گفت و گو پرداختیم. اسماعیل از یک فرصت کوتاه استفاده کرد و گفت: «آن دفترچه ای که اسامی بچه ها در آن نوشته شده ، از بین ببر»!
من هم گفتم: «خاطرت جمع باشد».
وی در مدت دو ماه در حبس گرفتار بود و نوزده روز از این ایام را در سلول انفرادی به سر می برد. او با عشق به آرمان های متعالی اش ، آن روز و شب های تلخ را سپری کرد و بر جفاهای طاغوت صبوری ورزید:

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

راوی: تقی دقایقی (برادر شهید)

منبع:سایت ساجد


امام امت طی یک سخنرانی‌ در شهر نجف، مراتب اندوه و تسلیت خویش از فاجعه قم را در اواخر دی ماه 1356 به مردم ایران این چنین ابراز کردند:
بسم‌الله الرحمن الرحیم
من متحیرم که این فاجعه را، این فاجعه بزرگ را، به کی باید تسلیت بگویم؟ آیا به رسول اکرم، صلی‌الله علیه و آله و به ائمه معصومین علیهم‌السلام، به حضرت حجت سلام‌الله علیه، تسلیت بگویم یا به امت اسلام. به مسلمین، به مظلومین در تمام اقطار عالم تسلیت بگویم یا به ملت مظلوم ایران تسلیت بگویم یا به اهالی محترم قم، داغدیده‌ها، تسلیت بدهم یا به پدر و مادرهای مصیبت‌دیده تسلیت بدهم یا به حوزه‌های علم و علمای اعلام تسلیت بگویم؟ به کی باید تسلیت گفت و از کی باید تشکر کرد در این قضایا که برای اسلام پیش می‌آید و این ملت بیدار ایران در مقابل این مصیبت‌ها استقامت می‌کند، کشته می‌دهد، هتک می‌شود. بی‌جهت و بدون هیچ مجوزی مردم را به مسلسل بستند.

کوثر، مجموعه سخنرانی‌های حضرت امام خمینی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1/323.

منبع:سایت نورپرتال


مقدمات تشکیل شورای انقلاب از همان هفته‌های نخست ورود امام خمینی به فرانسه در سال 1357 فراهم گردید و در این باره برخی اقدامات هم برای انتخاب اشخاصی از میان رهبران انقلاب به عضویت این شورای در دست تاسیس، صورت پذیرفت و در این باره با امام خمینی هم رایزنی انجام گرفت و رهنمودهایی از سوی ایشان داده شد، اما به دنبال انتصاب شاپور بختیار به مقام نخست‌وزیری و تشکیل شورای سلطنت، طرح اعلام آشکار تشکیل شورای انقلاب از سوی امام خمینی برای تمهید مقدمات پیروزی انقلاب و ساماندهی به امور مدیریتی نظام جدید انقلابی، ضروری تشخیص داده شد و به دنبال آن رهبر انقلاب در 22 دی ماه 1357 ضمن اعلام رئوس برنامه‌های سیاسی خود، نخستین گام برای «تحقق اهداف اسلامی ملت» را به تشکیل «شورایی به نام شورای انقلاب اسلامی» مرکب از افراد با صلاحیت و مسلمان و متعهد و مورد وثوق موکول کرده و تصریح نمود:
«این شورا موظف به انجام امور معین و مشخص شده است. از آن جمله ماموریت دارد تا شرایط تاسیس دولت انتقالی را مورد بررسی و مطالعه قرار داده و مقدمات اولیه آن را فراهم سازد.»
شورای انقلاب طی روزهای پایانی عمر رژیم پهلوی نقش قابل توجهی در سقوط حکومت پهلوی و پیروزی نهایی انقلاب اسلامی ایفا کرد و بویژه در تحت فشار قرار دادن دولت بختیار بسیار موثر واقع شد و در جریان تشکیل دولت موقت هم در نقش بازوی مشورتی امام خمینی ایفای وظیفه نمود. اعضای شورای انقلاب در روندی تدریجی انتخاب شدند. با این حال مهم‌ترین اعضای این شورا در ابتدای تشکیل عبارت بودند از: حضرات آیات طالقانی، مطهری، هاشمی رفسنجانی، خامنه‌ای، بهشتی، مهدوی کنی، محمد جواد باهنر و موسوی اردبیلی، البته بعد‌ها بویژه پس از استعفای دولت موقت در آبان سال 1358 که شورای انقلاب زمام اداره کشور را در دست گرفت، افراد دیگر نیز در آن عضویت یافتند.

منبع:سایت نورپرتال

X